#برایم_از_عشق_بگو_پارت_117

البته خوشحال میشم با هم بیشتر...کار کنم.
و لبخندی به شه*ر*زاد زد و او هم با خنده نازی پاسخش داد.
به منشیم می گم شما رو به یکی از طراحای دیگه مون معرفی کنین. بعد از جایش بلند شد و او را تا دم در بدرقه کرد. و در آخرین لحظه بدجنسی اش را با زدن چشمکی به شه*ر*زاد کامل کرد که باعث شد. شه*ر*زاد خنده ملوسی بکند.
ماکان سرش را از اتاق بیرون اورد و گفت:
خانم دیبا ایشون ببرین اتاق طراحان. بگید ماکان گفت:
کارشون سفارشیه.
خانم دیبا با لب های به هم فشرده راه را به شه*ر*زاد نشان داد و ماکان هم به اتاقش برگشت. در را که بست بالاخره خنده اش را ول کرد و روی مبل مقابل ارشیا و ترنج نشست.
وای خدا مردم خیلی سوزه باحالی بود.
ارشیا دست به سینه نشست و گفت:
خیلی مسخره ای
آخه فکر کن میگه می خوام تابلو فروشگاهم طیف صورتی و بنفش باشه.
و ادای شه*ر*زاد را در آورد.
ارشیا در حالی که سعی می کرد نخندد گفت:

romangram.com | @romangram_com