#برایم_از_عشق_بگو_پارت_118

کاش می دونست پشت این چهره جنتل من چه شیطون پلیدی خوابیده بود.
ترنج مشکوکانه به ماکان نگاه کرد و گفت:
چرا بی خودی اینقدر تحویلش گرفتی.
ماکان بلند شدو دوباره پشت میزش نشست و گفت:
بی خیال بابا محض خنده.
ترنج قانع نشده بود ولی باز هم چیزی نگفت. ماکان باز هم داشت برای خودش می خندید که ترنج بلند شد و گفت:
من برم سر کارم.
ارشیا هم بلند شد و گفت:
منم میام.
ماکان ابرویی بالا انداخت و گفت:
بودی حالا.
ارشیا پشت سر ترنج رفت سمت در و گفت:
ممنون صرف شد.

romangram.com | @romangram_com