#برایم_از_عشق_بگو_پارت_116

جناب مهرابی جای استاد من هم هستند و من نمی تونم روی حرفشون حرف بزنم. ولی با این وجود اگر مایل باشید می تونین طرح و به یکی دیگه از طراحای ما سفارش بدید و البته این بار بدون دریافت هیچ وجهی.
ترنج با چشمان گرد شده به ماکان که خیلی جدی و محترمانه داشت کار او را زیر سوال می برد نگاه کرد و به دهان شه*ر*زاد چشم دوخت. تا شه*ر*زاد خواست چیزی بگوید ماکان اجازه نداد و گفت:
البته ابنم اضافه کنم. اگر شما مثلا این کارو توی یکی از کشور های اروپایی هم سفارش می دادین احتمال زیاد از همین طیف رنگ توی کارشون استفاده می کردن و البته اونجاها اجازه نمی دن که کسی غیر از طراح توی طرح دخالتی داشته باشه.
ترنج از با این حرف ماکان کمی آرام تز شد. ماکان هنوز همان لبخندش را حفظ کرده بود و به شه*ر*زاد که داشت موقعیت را سبک و سنگین می کرد خیره شده بود. شه*ر*زاد که دید اگر بخواهد باز هم اعتراضب بکند خودش بیشتر زیر سوال می رود. از جا بلند شد و رو به ماکان گفت:
حالاکه شما اینجور می گید عیب نداره همین طرح و قبول می کنم. بعد به طرف میز ماکان رفت و گفت:
می تونم همین جا برای تبلیغات فروشگاهمون هم سفارش بدم.
ماکان با خوشحالی گفت:
البته.
شه*ر*زاد کارتی از کیفش بیرون کشید و چیزی رویش یادداشت کرد و گفت:
اینم کارت فروشگاه ما. البته سه تا شعبه داریم. شماره همه شعبه ها روشون هست.
ماکان کارت را گرفت و به کارت نگاه کرد و بعد پشت کارت را هم نگاه کرد. یک شماره موبایل پشتش نوشته بود. ماکان بود خودش گفت:
نخ و گرفت و فکر نکنم به راحتی ولش کنه.
با این فکر سرش را بالا گرفت و گفت:

romangram.com | @romangram_com