#برایم_از_عشق_بگو_پارت_115
ایشون هم دوست بنده همسر ترنج جناب مهرابی فوق لیسانس هستن در همین زمینه از دانشگاه تهران.
شه*ر*زاد نگاه موشکافانه ای به ارشیا و ترنج انداخت و اندکی سرش را تکان داد. داشت بررسی می کرد آیا این دو تا به هم می آیند یا نه. و با خودش فکر کرد مردی مثل ارشیا چرا باید دختری با تیپ ترنج ازدواج کند و اصلا چرا باید ماکان همچین خواهری داشته باشد.
یک لحظه با خودش گفت نکند ماکان دستش انداخته باشد. ولی با ۀن لحن و برخورد ماکان نتوانست خودش را قانع کند که ممکن است ماکان به او دروغ گفته باشد. ماکان ادامه داد:
من طرح ایشون و نشون می دم بهشون ایشون استاد ترنج هم هستن. مطمئنا نسبت به کار دانشجوشون سخت گیر هستند برای همین هر چی ایشون گفتن من می پذیرم.
بعد رو به ارشیا که با پوزخند داشت نگاهش می کرد گفت:
شما چی میگین جناب مهرابی؟
ارشیا با تکان سر حرف او را پذیرفت. و ماکان از پشت میز بلند شد و کاغذ پرینت را به دست ارشیا داد و چشکمی به او زد. ارشیا خنده اش را خورد و کاغذ را از دست او گرفت و با جدیت نگاهی به ان انداخت.
ماکان برگشته بود پشت میز و دوباره همان ژست رئیس مابانه خودش را گرفته بود و دوباره مشغول برانداز کردن چهره شه*ر*زاد شده بود. ارشیا بعد از چند دقیقه گفت:
من مشکلی توی کار ایشون نمی بینم. خانم.... و به شه*ر*زاد نگاه کرد
معینی
سرکار خانم معینی کار ایشون بر طبق آخرین اصول طراحی مدرن هست و البته در مورد رنگ هم همین طور. بعد کاغذ را روی میز گذاشت و گفت:
مطمئن باشید اگر طراحی چنین چیزاهیی را رو تمام و کمال به طراح مطلع بسپارید نتیجه ای که مطلوب نطرتون هست ر و می گیرید.
شه*ر*زاد که در برابر سخن رانی ارشیا حسابی کم اورده بود نگاهی به ماکان انداخت که با تمام وجود سعی می کرد خنده اش را کنترل کند و آن خنده پنهانی را به لبخند گرمی تبدیل کند و نقدیم شه*ر*زاد کند. ماکان هم همان ژست دختر کشش را گرفت و با دست به ارشیا اشراه کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com