#برایم_از_عشق_بگو_پارت_114

ترنج درک نمی کرد ماکان که خودش این کاره بود برای همین با همان اخم گفت:
ببینید ایشون یک طرح به من سفارش دادن. اینجا خیاطی که نیست رنک و مدل لباس انتخاب کننن. اینم یک تخصصه باید اصول داشته باشه. وقتی تابلو مال فروشگاه صنایع چوبیه رنگ صورتی میشه بکار برد؟
کارد می زدنی خون شه*ر*زاد در نمی امد. با حالت عصبی گفت:
شما باید رضایت مشتری رو جلب کنید.
ترنج هم خصمانه به او نگاه کرد و گفت:
اگه از طرح من ناراضی هستید می تونید به جای دیگه سفارش بدین خسارتتون و هم میدم.
شه*ر*زاد کوتاه نیامد و گفت:
اول می خواستم همین کار و بکنم ولی اینجا رو یکی از آشناهای بابا معرفی کردن برای همین من فکر می کردم مطمئنه.
ترنج کلافه گفت:
من حاضر نیستم سابقه کاریم رو خراب کنم. گفتم که دوست دارین جای دیگه سفارش بدین.
ماکان زیر چشمی به ترنج و بعد هم شه*ر*زاد نگاه کرد و برای اینکه بی طرفی خودش را حفظ کند تا زیاد هم شه*ر*زاد را از خودش نرنجاند و ان ژست ها و حرف ها را به باد ندهد رو به شه*ر*زاد گفت:
ترنج خواهرم رشته گرافیک هستند.
نفس شه*ر*زاد که انگار برای مدتی حبس شده بود آزاد شد ماکان تمام حالات او را زیر نظر داشت با همان لبخند اغوا کننده به شه*ر*زاد نگاه کرد و به ارشیا ارشاره کردو گفت:

romangram.com | @romangram_com