#برایم_از_عشق_بگو_پارت_108
ماکان درست مثل خود شه*ر*زاد و با لحن نمایشی گفت:
اقبال...ماکان اقبال.
شهرازد به نام او لبخندی زد و گفت:
جناب اقبال من واقعا تعجب می کنم از چنین مدیری همچون کارمندایی.
ماکان فکر کرد:
منم تعجب می کنم نه از اون جیغ و دادت نه از این کلاس گذاشتنت.
ولی جای این حرفا چهره مشتاقی به خود گرفت، آرنج یکی از دست هایش را روی میز گذاشت و در حالی که صندلی اش را به آرامی می چرخاند کمی به سمت میز متمایل شد و گفت:
لطف دارین. ولی مگه طراحای ما چکار کردن که گرفتار خشم شما شدن؟
چشم های شه*ر*زاد با این حرف برق زد و ماکان ته دلش از خنده ریسه رفته بود که باعث شده بود لبخند جذابی روی لب هایش شکل بگیرد. در همان حال داشت با چشم هایش تک تک اعضای چهره شه*ر*زاد را وارسی می کرد.
چشم هایش تیره بود قهوه ای خیلی تیره مثل یک شکلات گرم و داغ. ابروهایش هشتی با فاصله متناسب از چشمها. بینی اش سر بالا و باریک بود وجای تعجب داشت که نمی شد اثری از عمل بر روی ان دید.برخلاف بینی لب هایش برجسته بود و کاملا معلوم بود دست کاری شده اند با برق لب بیش از حد درخشان شده بودند. چانه گرد و خوش فرم در انتهای صورتش را تکمیل کرده بود.
چهره اش را موهای رنگ کرده فندقی قاب گرفته بود که با رنگ چشم هایش هم خوانی زیادی داشت. ماکان حسابی محو چهره شه*ر*زاد شده بود بدون عذاب وجدان. شه*ر*زاد داشت حرف می زد و ماکان با خودش فکر میکرد. اگر می خواست کسی اینجوری نگاش نکنه خودشو این ریختی نمی کرد.
همیشه با این حرف خودش را توجیه می کرد. وقت دید زدن چهره شه*ر*زاد تمام شد یک اوکی به خودش داد. از لحاظ چهره و اندام تائید شده بود. باید می دید تا چه حد با او راه می آید.شه*ر*زاد نگاه خیره ماکان به خودش را نادیده گرفت و گلویش را صاف کرد و گفت:
من مدتی پیش یک تابلو برای یک سری فروشگاه فروش مبلمان سفارش داده بودم.
romangram.com | @romangram_com