#برایم_از_عشق_بگو_پارت_107
آقای حیدری با یک فنجان قهوه و چند عدد بیشکوئیت رسید. سلامی به شهرازد کرد و بعد از کاویدن سر تا پای شه*ر*زاد ازآنجا خارج شد.
شه*ر*زاد با اکراه قهوه اش را مزه مزه کرد و بعد با اخم ان را روی میز برگرداند و زیر لب غر زد:
مزه آب حوض میده.
چند دقیقه ای خودش را با مجله های روی میز سر گرم کرد و وقتی داشت کم کم حوصله اش سر می رفت بالاخره در باز شد و مردی از اتاق ماکان بیرون آمد. نگاه شه*ر*زاد روی ماکان ثابت مانده بود. ماکان بعد از بدرقه کردن مرد به طرف شه*ر*زاد چرخید و گفت:
عذر می خوام خانم شهرازد. خواهش می کنم بفرمائید.
شه*ر*زاد با یک حرکت سریع از جا بلند شد و به طرف در اتاق رفت.و در همان حال لبخند اغوا کننده ای به ماکان زد که او هم جوابش را با لبخند گرمی داد. ماکان بیرون از اتاق ایستاد و با دست به او تعارف کرد که وارد شود. بعد در را بست و به مبل اشاره کرد:
بفرما. راحت باشید.
و در حالی که به سمت میز می رفت تمام اندام او را با چشم کاوید و لبخند زد. به قول خودش اندام میزانی داشت.
رفتار ماکان بیش از حد محترمانه بود که دهان شه*ر*زاد را آب بیاندازد. ماکان کارش را خوب بلد بود. این روش همیشه جواب می داد و باعث میشد طرف اگر اهلش باشد خیلی زود نخ را بگیرد و ول هم نکند.
ماکان خیلی رئیس مابانه برای به رخ کشیدن موقعیت خودش پشت میزش و روی صنذلی پشت بلند چرخانش نشست. نگاه نافذش را به چشمان شه*ر*زاد دوخت و گفت:
خوب من در خدمتم خانم شه*ر*زاد.
شه*ر*زاد از لحنی که ماکان او را مورد خطاب قرار می داد لذت می برد. به پشتی مبل راحتی تکیه داد و پای راستش را روی پای چپش گرداند و گفت:
ببینید آقای...
romangram.com | @romangram_com