#برایم_از_عشق_بگو_پارت_106

دختر بادی به گلویش انداخت و گفت:
معینی....شه*ر*زاد معینی.
ماکان گلویش را صاف کرد و به دختری که داشت با دقت براندازش می کرد گفت:
سرکار خانم اگر امکان داره چند لحظه منتظر بمونید خبرتون می کنم. فعلا کسی داخله.
بعد با لحن خیلی جنتل من منشانه! ادامه داد:
امکانش هست؟
شه*ر*زاد نگاه دیگری به سر تا پای ماکان انداخت و لبخند پر نازی زد و گفت:
البته.
ماکان که ته دلش از این بازی لذت می برد رو به منشی اش گفت:
خانم دیبا به آقای حیدری بگید از سرکار خانم شه*ر*زاد پذیرائی کنن تا من برسم خدمتشون.
بعد لبخند موقرانه ای به شهرازد زد با گفتن با اجازه ای وارد اتاقش. نیشش تا بنا گوش باز شده بود. با خودش گفت:
آقا ماکان روزی امروزتم رسید.
دختر هم با حالت خاصی به در بسته ای که ماکان در پشتش پنهان شده بود خیره شد و برای خودش لبخند زد.

romangram.com | @romangram_com