#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_247
-چه کار میشه کرد!کاریه که شده!
-حالا چند وقتشه؟
-دو ماهشه...چند وقت پیش اومدن اینجا..اردلان رفت کارخونه پیش بابات،طرفای 12 بود، اومد اشپزخونه کمکم کنه هانا تا بوی غذا بهش خورد پرید دستشویی..با خنده بهش گفتم رعنا خبریه؟دختر بیچاره کلی سرخ و سفید شد سرشو تکون داد.
با هیجان گفتم:خب؟
-هیچی دیگه.. اولش فکر کردم شوخی میکنه ولی دیدم نه موضوع جدیه!گفت فعلا فقط من فهمیدم هنوز به خانوداش چیزی نگفته یعنی نمیتونه چیزی بگه. ازم قول گرفت به کسی چیزی نگم..باباتم نمیدونه وگرنه میره داداشش رو دار میزنه! فقط یه بار جلو هانیه سوتی داد و هانیه هم فهمید.
-پشت سر من غیبت میکنین؟
مامان-غیبت چیه دختر؟تو چرا مثل جن یهو ظاهر میشی؟داشتم درباره رعنا به هانا میگفتم. یهو هانا با شوق دستاشو بهم کوبید و گفت: وای هانا دیدی دارم دختر عمو میشم؟
-بچه پررو اون وقت که بهت میگم چه خبر الزایمر میگیری؟
-به جان خودم یادم رفت کلا! ولی خودمونیما این اردلانم شیطونو درس میده!هنوز سر خونه زندگیشون نرفتن نی نی دار شدن.و با شیطنت خندید..مامان با حرص خواست هانیه رو بزنه که پشت سر من پناه گرفت
مامان-خجالت بکش هانیه .. اردلان نه و عمو اردلان.صداتم بیار پایین الان بابات میشنوه
هانیه-به من چه کارشو یکی دیگه کرده من خجالت بکشم؟
مامان تو جاش نیم خیز شد که هانیه جیغ کشون دور صندلی من چرخید
مامان-هانا یکی بزن تو سر این دختره بلکه یکم درست بشه..بی حیا !با خنده دستمو بلند کردم وبه سمت گوشش بردم:
ای به چشــم..گوششو بیشتر پیچوندم که جیغش گوشمو کر کرد..دیگه چی مامان؟فقط همین؟
هانیه-ولم کن نامرد..به تو هم میگن خواهر؟! جای اینکه ازم دفاع کنی گوشمو میپیچونی؟آی آی ولم کن
مامان-ولش کن دیگه بسشه
صدای بابا بلند شد:مارال پس این چایی چی شد؟باز شما مادر و دختر رسیدین بهم از دنیا غافل شدین؟ خندیدم و سینی چای رو بیرون بردم.
تا خواستم بشینم صدای زنگ ایفون بلند شد هانیه ریز با خنده گفت:مژده مسیحا که نفسی می اید،بیا یارتم با اسب سیاهش رسید منت کشی..بدو برو درو باز کن. حرصی محکم با دمپایی از رو پاش رد شدم که جیغ خفه ای کشید
درورودی رو باز گذاشتم ولی بر خلاف دلم کنار نرفتم، قامت مردونه اش رو از پشت پنجره دیدم که هر لحظه به درورودی نزدیکتر میشد فاصله چندانی نداشت که از پشت پنجره منو دید و سرعت قدمهاشو تند تر کرد،رو پاشنه پا چرخیدم که برگردم ، تا نبینه دلِ بی قرارم تو این چند ساعت،ثانیه به ثانیه اش لحظه به لحظه اشو ؛ انتظار بازگشتش و می کشید ، ولی نشد ، موفق نشدم، نتونستم خودم رو بی تفاوت نشون بدم و احساسمو ازش پنهون کنم...
romangram.com | @romangram_com