#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_248

بلافاصله دستم از پشت کشیده شد و حرارت دل نشینی که بهم تزریق شد وجودمو به اتیش کشید ، ذره ذره وجودمو در مقابلش ذوب کرد ،بند بند سلول هام اسمش رو با تمام توان فریاد میزدند ... قسمت در ورودی به سالن اصلا دید نداشت. به دیوار پشت سرم تکیه ام داده بود و بدون سانتی متری از فاصله و سراسر حرارت مقابلم قرار گرفته بود با این حال با خجالت اشکاری از خودم جداش کردم:

چی کار میکنی دیوونه نمیگی مامان اینا میبینن؟دستاشو کنار سرم به دیوار چسبونده بود:

-اولا خودت بهتر از هر کسی میدونی اینجا نما نداره..دوما ببینن..خلاف شرع که نمیکنم زنمی! دروغ میگم؟

-در هر صورت اینجا خونه خودمون نیست

- بگم چی راضی میشی؟ اشتباه کردم ، معذرت میخوام

پسش زدم: الان جای این حرف نیست ،ولم کن میخوام برم

-ولت نمیکنم ، تا نگی ازم ناراحت نیستی همینجا نگهت میدارم

-خیلی خوب بذار بعدا حرف میزنیم ..زشته بابا اینا تو سالن هستن! با این حرفم کمی نرمش نشون داد و فاصله اش رو باهام بیشتر کرد و به عمق چشمام خیره شد ، زیر حرارت نگاهش در حال ذوب شدن بودم با این حال توان اینو نداشتم چشم ازش بردارم ، انقدری قدرت نداشتم از نی نی نگاه قهوه ایش دل بکنم و بی تفاوت از کنارش رد بشم اونم حالا که به سراغم اومده بود.شاید اگر کسی اونجا نبود دقیقه ها و حتی ساعتها تو حرفهایی که همه رو به نگاهش واگذار کرده بود غرق میشدم،بدون اینکه درکی از موقعیت اطرافم داشته باشم

صدای سلام و احوال پرسی بلند شد

مامان- هانا برو واسه اقا ارسام شربت درست کن مامان. سری تکون دادم بعد از درست کردن شربت به سالن رفتم و روی مبل کنار هانیه نشستم. با بابا مشغول گپ زدن بودن. وقتی داشت شربت میخورد اروم پرسیدم: ناهار خوردی؟

-نه چیزی نخوردم. با هانیه رفتیم تو اشپزخونه و مقداری از قیمه ای که تو قابلمه کنار گذاشته بودم رو گرم کردم و تو بشقاب ریختم گه گاهی هم از اشپزخونه سرک میکشیدم ببینم در چه حالِ ... نمیدونستم اگه الان نمیومد ، من کوتاه میومدم و بر میگشتم؟ صدای هانیه روی تمام افکارم خدشه انداخت

: قیافشو نیگا... چه اخمیم کرده،هرکی ندونه من که میدونم تو دلت دارن کارخونه قند رو میسابن، یار هم رسید دیگه چته؟

-میخوای بدونی چمه؟ سرشو تکون داد

-یه چند ساعتی میشه میل عجیبی به خفه کردن تو دارم ...نظرت چیه؟

-خشن ،دیوونه، و*ح*ش*ی، قاتل،آدم کش! دلت میاد..؟جوابش رو با نگاه عاقل اندر سفیهی دادم که خندید و دندون هاشو ردیف کرد...با لبخند سری تکون دادم ارسام رو صدا زدم ،اون هم چند ثانیه بعد وارد اشپزخونه شد و صندلی رو کشید:

- خب خواهر زن ما چطوره؟ هانیه با چندش قیافشو جمع کرد:خواهر زن چیه دیگه اه.ادم حس این زنای 30 ساله بهش دست میده!

ارسام خندید:پس چی بهت بگم؟خواهر خانم خوبه؟

هانیه-از گل قشنگتر غنضفر!..لازم نکرده همون خواهر زن بهتر بود

***


romangram.com | @romangram_com