#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_246
درحالیکه ته مونده های برنج رو خالی میکردم با من و من گفتم:
-حالش...خب... زیاد خوب نبود...
لبخند بابا که به چشمام خیره بود بدجور روی اعصابم بود،مثل همیشه از نظر پیچوندن تعطیل بودم!
دستاشو روی میز گذاشت و سرشو تکون داد با این حرکت اخر بدجور از دست خودم عصبی شدم ظرف ها رو جمع کردم و به اشپزخونه بودم مشغول جا دادن تو ماشین ظرفشویی بودم که مامان کنارم ایستاد و شیر اب رو باز کرد :
-دست پختت خیلی بهتر شده هانا..قبلا نمیتونستی به چیزی دست بزنی
-یاد میگیرم دیگه بالاخره.مامان میذارم تو ماشین ظرفشویی..مامان با خنده ای تنبلی نثارم کردو در حالیکه چای دم میکرد پرسید:
-هانا از ارسام راضی هستی؟
سرمو تکون دادم: اره خدارو شکر!
-خدارو شکر... خب چه خبر؟
-خبر خاصی نیست ..شما چه خبر؟
مامان با خنده قندون رو پر کرد و بعد از اینکه کار ظرف ها تموم شد چای ریخت و گفت: خبرای خیر..
با تعجب یه تای ابرومو بالا انداختم به کابینت تکیه دادم:
-خبرای خیر؟
-اره عزیزم..میتونی حدس بزنی؟
با خنده گفتم:اِ مامان حوصله ندارم..چه خبره؟مامان که بی قراری مو دید اهسته با لبخند گفت: رعنا بار داره!
شوک زده گفتم:چـــی؟
-یواش تر دختر، میگم رعنا بار داره یک لحظه از تصور پدر شدن اردلان غش غش خندیدم
مامان- هانا چته..جوک که نگفتم برات!.. با دستم جلوی دهنم رو گرفتم و بعد چند ثانیه تازه حرف مامان رو درک کردم نا باور گفتم: ولی اونا که هنوز عقد بودن!
مامان صندلی رو کشید منم با تبعیت ازش نشستم:
romangram.com | @romangram_com