#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_239
داشت دیوونم میکرد کنترل رو برداشتم وخاموشش کردم صداش درومد:
-چرا تلویزیون رو خاموش میکنی؟
با اخم گفتم: وقتی دارم باهات حرف میزنم حواست به من باشه ..اصلا فهمیدی چی گفتم؟
کاسه تخمه رو روی میز گذاشت وبه سمتم چرخید:
-بله نزدیک به دفعه هزارمه داری این حرف رو میزنی منم گفتم که نه دیگه. وا رفتم: اخه چرا؟
دستشو به سمتم دراز کرد و در آ*غ*و*شم کشید: دلیل خاصی نداره. دلم نمیخواد کار کنی.وقتی هم من نخوام کار کنی مدرک تو به چه درد میخوره؟! سرم رو کمی بالا کشیدم: مطمئنی هیچ دلیلی نیست؟
بعد از نگاه عمیقی گفت: تو که میدونی دیگه چرا سوال میپرسی؟ بعدم من دوست دارم خانومم وقتش رو تو خونه و با کارهای خونه بگذرونه تا با اجتماعی که حرف حساب سرش نمیشه،من تورو بهتر از خودت میشناسم عزیز دلم ،روحیه حساس و لطیف تو تحمل خشم اجتماع و سرو کله زدن با مردم رو نداره .خودم رو از ب*غ*لش بیرون کشیدم و چهار زانو روی مبل نشستم، میدونستم حرفایی که میزنه کمی چاشنی بهانه هم همراهش داره دلیل اصلی چیز دیگه ای بود که وقتی برای لحظه ای خودم رو جای اون فرض کردم بی اراده دستام مشت شد مسلما دیوونه میشدم.. نگاهم به سمت موهاش که روی پیشنونیش پخش شده بود کشیده شد دستم رو بلند کردم و چتری هاش رو از روی پیشنونیش کنار زدم اروم خم شدم و ب*و*سه کوتاهی به گونه اش زدم: باشه نمیرم
لباش اروم اروم به لبخندی باز شد،رضایت رو از چشماش و لبخندش میخوندم میدونستم از اینکه روی حرفش پا فشاری نکردم و دلیلش رو بدون اینکه م*س*تقیم بگه از لابه لای حرفاش متوجه شدم خوشحاله نباید با اصرار های بی جا هردومون رو ناراحت میکردم دلم نمیخواست ازم برنجِ. برای لحظه ای کوتاه بوی نم بارون به مشامم خورد به سمت پنجره حرکت کردم پشت سرم اومد. قطره های ریز بارون روی زمین مینشستند
-بارون؟اونم وسط تابستون؟ چونه اش رو به سر شونه ام تکیه داده بود:
-تو که همیشه بارون رو دوست داشتی؟
با ذوق بچه گانه ای گفتم: بریم بیرون؟
از ذوقم خندید: برو لباس بپوش
دستم رو بلند کرد و روی دنده گذاشت با پنجه هاش دستامو قفل کرد: کجا بریم؟
-یه جا پارک کن قدم بزنیم
-سرما میخوری
-نمیخورم.. همین جا خوبه. بدون اینکه بهش فرصت حرف زدن رو بدم از ماشین پریدم بیرون خدایا چه ارامشی داشت صدای ریز قطره ها بهم حس زندگی میداد حضورش رو کنارم حس کردم
شونه به شونه هم در سکوت قدم میزدیم.شدت قطره ها بیشتر شد و فشار دستش که توی دستام بود همینطور.حس خوبی بهم دست داد زیر بارون کنار کسی که دوستش داشتم قدم میزدم،چه ارامش و ل*ذ*تی بیشتر از این و بهتر از این میتونست نصیبم بشه؟
-تو فکری
-....
romangram.com | @romangram_com