#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_238

با بهت گفتم: تو همه چیزو میدونستی؟

فهمید خراب کرده و خودش رو لو داده ولی از تک و تا نیفتاد: اره میدونستم..که چی؟

حرفی نزدم خواستم دهنمو باز کنم و تا توان دارم دق و دلیمو سرش خالی کنم که زخم گوشه لبم بهم این اجازه رو نداد دستم رو به اون قسمت کشیدم و از درد چشمامو بستم. پشت بهش چرخیدم و حرفی نزدم که بازم روبروم نشست از پشت سرش که زیر میز بود دسته گل رو بیرون کشید و به دستم داد:

-اومدم هم برای معذرت خواهی و هم اینکه بگم......

تندی گفتم: دسته گل نمیخوام..برو یاد بگیر دستتو کنترل کنی که ...حرفمو قطع کرد و محکم ب*غ*لم کرد:

-هانا به خدا دوست دارم..به علی دوست دارم اینجوری ازم رو نگیر..شرمنده اتم..جبران میکنم...همین یه بار و خانومی کن جبران میکنم

نمیخواستم الکی ناز کنم و اون منتم رو بیشتر بکشه، چه فایده ای داشت؟ ته دلم خوشحال بودم از اینکه برای معذرت خواهی پیشم اومده و اشتباهش رو قبول کرده مهم این بود که اشتباهش رو پذیرفته بود. خودم قبول داشتم دیشب مقصر بودم و تو حرف زدن زیاده روی کردم با لج و لجبازی کاری به جایی نمیردم باید کوتاه می اومدم ، کوتاه می اومدم تا زندگیمو هموار کنم. بعد چند ثانیه گفتم: شرط دارم

بی مکث پاسخ داد -هرچی باشه ،رو جفت چشمام ،قبول میکنم.

-حق نداری اسمی ازش بیاری..بشنوم چیزی ازش گفتی میرم و دیگه پشت سرمم نگاه نمیکنم.من نمیتونم هرروز واسه خودم با تو یه جنگ اعصاب درست کنم. نه حوصلشو دارم نه تحملشو .اگه قراره مثل دفعه های قبل یه باشه سرسری بگی خداشاهده دیگه کاری به کارت ندارم..یا همین الان برای همیشه این موضوع رو بیخیال میشی و شکت رو نسبت به من کنار میذاری یا برای همیشه قیدمو بزن.

با تعلل جواب داد: انقدری میخوامت که حاضرم برای بودنت کنارم هر کاری کنم..نمیتونم به نبودنت فکر کنم درکم کن هانا..یه سری کارها دست من نیست..اراده ای رو این موضوع ندارم.نمیگم بهت بی تفاوتم یا شک دارم ..نه.. هیچ وقت نمیتونم نسبت بهت بی تفاوت باشم ، هیچ زمانی بهت شک هم نکردم ... بهت اعتماد دارم خیلی زیاد، ولی به اون عوضی ندارم..میترسم تو رو از من بگیره..میترسم برای همیشه از دستت بدم..تا میام به کنار تو بودن فکر کنم حرفاش یادم میاد و اتیشم میزنه نمیخوام ناراحتت کنم چون دست خودم نیست ولی به خاطر تو همه تلاشمو میکنم ..

دسته گلش که پرازگلهای رز قرمز بود رو از دستش گرفتم و با یکی از گلبرگاش بازی کردم : کسی نمیتونه منو از تو بگیره جز خودت و حرفات. برام مهمی میدونم که برات مهمم ، حس قبل من ......،اصلا شرمم میاد اسم حس رو روش بذارم ،ه*و*سی بیش نبود ، من عشقی رو میخوام که با اون بتونم به تکامل برسم عشقی که راحت و آسوده بتونم ازش ل*ذ*ت ببرم، ه*و*س دو روزه به چه دردِ من میخوره؟ زندگیمونو خراب نکن از همین اولین آجر بناش رو میسازیم ولی فقط باهم دیگه

اومد جلو ب*غ*لم کرد:نوکرتم هانا..خیلی دوست دارم. دسته گل رو پایین گذاشتم و دستامو دور کمرش حلقه کردم: منم دوست دارم..برای اولین بار اعتراف کردم،این حس رو بهش داشتم و برای اولین بار به زبون اوردم..ارسام اون پسر لجباز و اخموی دوران مجردیش نبود،فرق کرده بود اونم خیلی زیاد،یا شاید هیچ فرقی در کار نبود این من بودم که نمیخواستم شخصیتشو درک کنم و بشناسمش این من بودم که از این پسرک حساس و دوست داشتنی پیش خودم یه غول بی شاخ و دم ساخته بودم ،حسی که نسبت به فرنود داشتم انقدری کورم کرده بود که هیچ کس روجز اون نمیدیدم. تازه داشتم به صرافت حرف بابا اون شب تو اشپزخونه پی میبردم که به مامان میگفت حس بینشون یه ه*و*س گذراست، یه تب زود گذره که به مرور زمان فروکش میکنه... این جمله رو الان داشتم درک میکردم چه قدر بی منطق بودم ، که روی حرف عزیز ترینم پا فشاری و ناراحتش میکردم . من آرسام رو تازه شناخته بودم و حسم هم بهش فرق کرده بود شناختی که تو این مدت ازش پیدا کرده بودم به اطمینان حرفم دامن میزد،به خودم و خودش اعتراف کردم..شیرینی حرفم تا اعماق دلم نفوذ کرد

منو از خودش جدا کرد: چی گفتی؟یه بار دیگه بگو؟ بهش لبخند پر محبتی زدم و تکرار کردم: منم دوست دارم..تنهام نذار..باشه؟ لباش به خنده باز شد و کل صورتم رو سراسر ب*و*سه بارون کرد... سرمو رو سینش گذاشتم و با تمام وجودم عطر تنشو با یه نفس عمیق به ریه هام کشیدم. خدارو شکر کردم که نگاهش رو ازم دریغ نکرده و ارامش رو بی منت و کم کم داشت بهم هدیه میداد

تمام سهم دنیا از ارامش من همین عاشقانه هایی بود که کنار گوشم نجوا میکرد..اطمینانی همراه با عشق .. به علاوه آ*غ*و*شی پر از عطر محبت تنها خواسته من کنار تنها فرد زندگیم بود..همین..خوشبختی من تو همین حصار خلاصه شده بود...چه حصار دوست داشتنی ...کم کم با لمس واژه خوشبختی داشتم اشنا میشدم.. طعم دل نشینی داشت..حسش غریب نبود...خوشبختی من کنار ارسام خلاصه شده بود. و تازه داشتم این خوشبختی رو قدر میدونستم تا با تمام وجود ازش بهره ببرم.دقیقا مثل یه تیکه الماسی که در ظاهر یه پوسته ی کلفت و بی ارزش چوبی هست وبا شکافتن اون پوسته،کم کم، به زیبایی و درخشندگی تراشه های درونیش پی میبری.. حس خوشبختی کنار ارسام مثل همون انوار رنگارنگ الماسی بود که هر لحظه باز تاب زیباتری به زندگیمون القا میکرد،و من چه زیاد دل بسته این بازتاب و شیرینی اش شده بودم ....خدایا شکرت..

***

-فقط همین یه ترم..

تخمه میشکست و تمام وجودش شده بود صفحه تلویزیون: نه.... اه پاس بده. از حرص پوفی کشیدم و کنارش نشستم:

-جون هانا..ارسام فقط یه ترمه..بذار لیسانسمو بگیرم حداقل.مدرکم نصفه نیمه ست.

-هزار بار بهت گفتم سر چیزای بی ارزش جونتو قسم نده....د پنالتی شد لا مصب!..


romangram.com | @romangram_com