#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_240
-به چی فکر میکنی؟
با صدای ریزی که با بارش قطره های بارون مخلوط شده بود جواب دادم:به تو!
این بار اون سکوت کرد:
دستمو دور بازوش حلقه کردم و تمام توانم،تمام احساسم،تمام عشقم رو توی کلامم ریختم تا احساس بی حد و مرزم رو بدون کوچکترین واسطه ای بهش منتقل کنم: چه جوری یدفعه ای جاتو تو دلم باز کردی که حالا نمیتونم بدون تو یه لحظه نفس بکشم؟
دستش رو روی دستم که دور بازوهاش حلقه شده بود گذاشت و با صدای بم و مردونه ای که ناب ترین حس ها رو بهم عرضه میکرد گفت: بالاخره به سوالی که مدتها دارم از خودم میپرسم رسیدی....سرشو به سمتم چرخوند: هرروز این سوال رو از خودم میپرسم،میترسم از این همه عشقی که بهت دارم...میترسم که یه روز چشم باز کنم و ببینم سراب بوده این روزهای بی تکرارم...من با تو عشق رو درک کردم...تمام زندگیم شدی...از این همه عشقم میترسم
قلبم دیوانه وار خودشو به سینم میکوبوند،حس شیرینی بود اعتراف به کسی که عاشقشی و اون هم همین حس رو به تو داشته باشه، اون هم تو بهترین موقعیت...زیر رگبار ِرحمت خدا ، حلقه دستم رو دور بازوهاش محکم تر کردم و لبخند اطمینان بخشی به روی صورتش پاشیدم : تا وقتی که با هم و پشت همیم دلیلی برای ترس وجود نداره ،خیلی دوست دارم ارسام...خیلی زیاد
چشمکی زد: ما بیشتر ...با مکث افزود:زندگی
سیلی از خوشی ها در کسری از ثانیه، به جانم تزریق شد
***
***
حوله دور سرم رو با یه دست نگهداشتم ودر قوطی رو بازکردم.یه لیوان اب پر کردم و سر کشیدم
-بیدار شدی؟
از شنیدن صداش ترسیدم و اب تو گلوم پرید.. با دستش چند ضربه به کمرم زد اشاره کردم که کافیه. با سرعت نور جعبه رو هل دادم و به خودم مسلط شدم مقابلم ایستاد..قوطی رو دید! :
-اول صبحی اونم ناشتا قرص میخوری؟ هنوز تک و توک سرفه میکردم:
-یکم..یکم سرم درد میکرد.چیزی میخوای؟
فهمید کمی هول شدم در حالیکه نگاهش بین من و قوطی در گردش بود دست دراز کرد و قوطی رو برداشت نفسم رفت...!
روش رو خوند و صورتش جمع شد با شک گفت:
-این چیه؟
سعی کردم لرزش صدام رو کنترل کنم: گفتم که...سرم درد میکرد
romangram.com | @romangram_com