#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_225
-ازار داری؟ ب*و*سه محکمی روی گونه ام نشوند و با خنده گفت:
-صبح به خیر خانم راد منش غرغرو!..تا کی میخوای بخوابی؟
پشت بهش چرخیدم و خواب الود گفتم: فقط یکم دیگه!... صدای خنده اش بلند شد و از پشت ب*غ*لم کرد : حوصله ام سر رفت..بلند شو..نیم ساعته دارم نگات میکنم خوابی..بلند شو.. تند تند تکونم داد. با اخم و اعصابی داغون برگشتم:
-من بلند شم حوصله تو سر جاش میاد؟
با همون خنده سر جاش نشست و گفت:چجوووورم!...
- ولم میکنی یا نه؟ فقط بذار ده دقیقه دیگه بخوابم..چرخیدم و چشمامو بستم..دیگه صدایی نیومد داشت پلکام سنگین می شد که حس کردم یه زلزله چندین ریشتری اومده. با ترس پریدم و خنده اش رو که دیدم بالشت رو از زیر سرم برداشتم و محکم زدم تو سرش:
-تو چرا کمر به نخوابیدن من بستی..؟!
-عزیزم بلند شو که دیگه ده دقیقه ات هم تموم شد و حوصله منم هنوز سر جاش نیومده. با جیغ تو جام نشستم و تا میخورد زدمش...از خنده کبود شده بود همونجوری که با دستام میزدمش دستمو کشید که صاف رفتم تو ب*غ*لش دستاشو دور تنم حلقه کرد و اسیرم کرد، با خنده گفت:
-اخه جوجه تو که زورت به من نمیرسه واسه چی خودتو خسته میکنی؟
-ولم کن خفه شدم
با خنده گفت:مگه جات بده؟حوصله منم تازه داره میاد سرجاش!..
با شیطنت گفتم: راست میگی بالشت بهتر از تو کجا گیر میاد..پس حرف نزن تا مزاحم خواب من نشی!..
با حرص ساختگی گفت: بچه پررو من بالشتم؟ چشم بسته سرمو تکون دادم که صدای خنده اش بلند شد.. داشت با موهام بازی میکرد که باز خماری و خواب به سراغم اومد دستش متوقف شد ولی من هنوزم خوابم میومد و حاضر نبودم بلند شم سایه ای روی صورتم حس کردم و صدای خندونش رو شنیدم:باز که تو بیهوش شدی دختر؟
ساعت رو نگاه کردم و تصمیم گرفتم دیگه بلند شم یه خمیازه طولانی کشیدم و بلند شدم با لبخند نگام میکرد دستمو گرفت و منو با دستاش قفل کرد غر زدم:
-اون وقت هی میگی بلند شو؟خب خودت نمیذاری دیگه. این بالشت به من چشمک میزنه تو هم بدتر میکنی!.. گونه ام رو ب*و*سید :
-خوبی؟
یه لحظه متوجه نشدم چی گفت با تعجب گفتم:
-من؟اره سلام میرسونم!!..تو چطوری؟!قهقهه اش رفت هوا..تازه به خودم اومدم و فهمیدم چی پرسیده..!
با خنده-منظورم اینه که...
romangram.com | @romangram_com