#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_224

به سینش ضربه زد: تو روی من؛شوهرت؛ داری میگی عاشق اون عوضی بودی و انتظار داری مثل پخمه ها فقط نگات کنم؟؟؟ از ترس گلوم خشک شده بود و هیچ حرفی از زبونم در نمیومد..چشمامو بستم تا چهره برافروخته از خشمش رو نبینم .. شونه هامو گرفت و تکونم داد با داد گفت:

-هزار دفعه گفتم وقتی باهات حرف میزنم منو نگاه کن..تندی پلکامو باز کردم..باید اعتراف کنم بدجوری ازش حساب می بردم. وقتی متوجه شد ترسیدم سعی کرد اروم تر باشه ولی همچنان عصبانی بود ..دندوناشو روی هم سایید و زیر گوشم غرید:

-اخرین بار ازت میپرسم به من راستشو بگو..دوستش داری؟ تو چشمایی که اتیش شعله میکشید زل زدم لحنم بی اراده مظلوم شده بود:

-داشتم... به خدا دیگه ندارم..! دیگه برام مهم نیست چون زندگی من تازه شروع شده ... حرفم که تموم شد دستای مشت شده اش از هم باز شد ولی همچنان اخم کرده بود.ازم فاصله گرفت تو جام صاف نشستم و جدی گفت:

-واسه همین قبل از همه ی این ها ازم میخواستی باهات مثل یه همخونه باشم؟به خاطر اون؟؟؟ سرم رو تکون دادم :

-ارسام اگه همه چیز رو برات گفتم فقط به خاطره اینکه اصلا دلم نمیخواد فکر کنی دارم ازت چیزی رو پنهون میکنم.همه چی رو بهت گفتم تا بدونی دیگه دیگه چیزی برام مهم نیست میخواستم همین اول از زبون خودم بشنوی...اون برای من برای همیشه تموم شد،به خدا دیگه بهش فکر هم نمیکنم. تنها کسی که الان دارم تویی ،بهت اعتماد کردم و همه چیز رو برات تعریف کردم هرچند اگه به میل خودم انتخابت نکردم ولی تنها کسی که تا اخر راه باهام میمونی فقط خودتی...

اینایی رو که بهت گفتم هیچ وقت علیه خودم استفاده نکن حتی تو بدترین شرایط که اگه این کار رو کنی هیچ وقت نمیبخشمت..اره انکار نمیکنم ازت فرار میکردم چون میترسیدم بفهمی تو گذشته ام چه خبر بوده بهت گفتم تا از زبون خودم بشنوی اونم همین اول کاری که بعدا نگی معلوم نیست چه چیزایی رو بهم نگفته کل زندگی من همینایی بود که برات تعریف کردم نه کمتر نه بیشتر

چند بار کلافه طول و عرض اتاق رو طی کرد:

-من از کجا بفهمم بهش فکر نمیکنی مگه نمیگی دوستش داشتی؟مگه نمیگی اون اشغالم تو رو میخواسته..؟اگه هیچ وقت نتونی اونو از فکرت بیرون کنی چی؟؟؟؟ ناباور گفتم:

-یعنی میگی من بهت خ*ی*ا*ن*ت میکنم؟ تو از من یه همچین ادمی پیش خودت ساختی؟اسم تو تو شناسنامه منه.. ما داریم باهم تو یه خونه زندگی میکنیم من هنوز انقدر پست نشدم که با وجود داشتن شوهر به یه مرد دیگه فکر کنم! خدای بالا سرم شاهده که تو این سه روز یکبارم بهش فکر نکردم..چونه ام لرزید:اگه اینجوری فکر میکنی اجباری ندارم تحملم کنی..اجباری ندارم به زور منو نگهداری و هر روز بهم شک داشته باشی من همه چیز رو بهت گفتم تا شریک زندگیم باشی نه اینکه بخوای هر لحظه به این فکر کنی که ...به سمتم هجوم اورد و با یه حرکت چونه ام رو تو دستاش فشرد :

-فقط یه کلمه دیگه حرف بزن تا دندوناتو تو دهنت خورد کنم هانا... حس میکردم چونه ام داره خورد میشه ولم کرد و گفت:

-اگه فکر کردی با این حرفات خام میشم و طلاقت میدم تا برگردی پیش اون کور خوندی.تو زن منی مال منی برای منی...فهمیدی؟هیچ تحملی در کار نیست اجباری هم در کار نیست تو فقط وظیفتو انجام میدی ..وظیفه تو هم فقط دوست داشتن منه..روشن شد؟

چونه ام رو مالش دادم چون بدجوری درد گرفته بود میدونستم وقتی که بهش گفتم این عکس العمل رو از خودش نشون میده، شاید طول میکشید تا باهاش کنار بیاد ولی بالاخره کنار میومد مهم این بود که من الان یه زن متاهل به حساب میومدم و باید تو زندگی خودم رو بهش نشون میدادم تا دلش قرص بشه که به غیر از اون به کس دیگه ای فکر نمیکنم..میدونستم این مسئله نه چندان دور براش ثابت میشه

-وقتی تصمیمم رو گرفتم که باهات زیر یه سقف زندگی کنم، یعنی تک تک وظایفمو به عهده گرفتم..احتیاجی به تکرار نیست،همیشه از بابت من خیالت راحت باشه..با تاکید گفتم :بـایــد راحت باشه

چند دقیقه ای بی حرف نگام کرد اخماش از هم باز شد ،قدم اول رو برداشت،این بار نترسیدم ،تو آ*غ*و*شش فرو رفتم،چشمام بسته شد،دستاش نوازشگرانه لا به لای موهام حرکت کرد ، حس امنیت به سر تا سر وجودم تزریق شد دستام روی سینه هاش گذاشتم،زمزمه اش زیر گوشم بلند شد:

-تو فقط هانای منی...مال من باش.

تو دلم تکرار کردم:" خداحافظ دغدغه گذشته،سلام باورهای اینده!.."

****

دستم رو به سمت گونه ام کشیدم و سرم رو چرخوندم...داشت چشمام گرم میشد و خوابم میبرد که یه چیزی زیر بینیم کشیده شد چشمام رو باز کردم و صورت خندونش رو دیدم با اخم گفتم:


romangram.com | @romangram_com