#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_226

نگامو دور تا دور اتاق چرخوندم و تو دلم کلی به خودم فحش دادم سریع گفتم:

اره..اره ..خوبم..تندی بلند شدم برم بیرون که نذاشت با خنده گفت: شیطونیاتو رو نکرده بودی!..گذشته از شوخی ..خوبی؟

چشمامو باز و بسته کردم و بهش لبخند زدم.با لبخندم خنده اش از بین رفت و ب*و*سه ای پر حرارت لبریز از محبت روی پیشونیم کاشت ...

-فسنجون..!

هیچی هم نه و فسنجون!.. رسما پنچر شدم. اب دهنم رو قورت دادم و خودم رو عادی نشون دادم:

-میگم نظرت با مرغ چیه؟

با حالت مرموزی گفت: چرا مرغ؟

-اهان..خب چون گردو نداریم

با همون حالت جواب داد:

-اگه مشکل فقط گردوئه الان میرم میگیرم.

-نــه..اخه میدونی الان تابستونه فسنجون نمیچسبه... همون مرغ خوبه دیگه..

-ولی من ه*و*س فسنجون کردم. با لبخند موزی ای پا روی پا انداخت..با حرص گفتم: اصلا تقصیر منه نظر تو رو واسه غذا درست کردن میپرسم..هرچی درست کردم باید بخوری.

با خنده ای سعی در کنترلش داشت گفت:یا فسنجون درست میکنی یا تا یه هفته اعتصاب میکنم!

با حرص: وقتی تا یه هقته از گشنگی تلف شدی یاد میگیری هرچی جلوت گذاشتم بخوری. و با حرص مرغ یخ زده رو تو زود پز پرت کردم داشتم هویج ها رو خورد میکردم که دستی دور کمرم حلقه شد با خنده گفت:

-اعتراف کن...

دستاشو باز کردم: برو اونور ببینم هانا نیستم اگه بذارم امروز تو غذا بخوری!

-اعتراف کن وخودتو راحت کن..

-چیزی برای اعتراف وجود نداره.صورتش رو جلو اورد و با لحن مثلا ترسناکی گفت: اتفاقا خوبم داره..اعتراف کن وگرنه خودتو به جای غذا میخورم. با جیغ گفتم :برو اونور ببینم چندش..

دستامو گرفت و منو چرخوند هنوزم میخندید ..این بشر چقدر خوش خنده بود خبر نداشتم:


romangram.com | @romangram_com