#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_197
انقدر صدام اروم بود که شک داشتم شنیده باشه از اونور خط هیچ صدایی نمیومد..برای همین دوباره گفتم: الو...؟؟
-میشنوم... لرزید..صداش لرزید..ولی چرا انقدر سرد؟چرا انقدر خشک؟ یه لحظه از سرمای صداش یخ کردم..
-چرا نیومدی؟میدونستی مرخص شدم؟ به زور داشتم حرف میزدم اصلا نمیفهمیدم چی دارم میگم!
-نتونستم..نشد..به سلامتی..بهتری؟ اشکم روی گونه ام راه خودشو پیدا کردچرا اینجوری بود؟ معترض گفتم:
فرنود؟؟ چرا اینجوری حرف میزنی؟چرا انقدر سردی؟میدونی چقدر منتظرت بودم؟حالا هم که انقدر خشک برخورد میکنی..کجایی؟
بی توجه به سوالم گفت: باید ببینمت. همین امروز کافی شاپ(...).ساعت 6 بیا منتظرتم.. حرفی نزدم که بعد از یه سکوت طولانی و نفس کشیدن گفت:میبینمت..فعلا خداحافظ!
متعجب به بوقهای پشت سرهم گوش سپردم..انقدر شوکه شده بودم که هیچ حرفی از دهنم بیرون نمیومد..گوشی رو پایین اوردم و به صفحه سیاه نگاه گذرایی انداختم
یلدا: هانا خوبی؟چی گفت؟چرا حرف نمیزنی؟
پلک زدم:چرا اینجوری حرف زد؟
یلدا گیج پرسید:چه جوری؟
لبام لرزید: انگار اصلا حوصله مو نداشت..انگار که به زور داره حرف میزنه..خیلی خشک و جدی بود. لحنش سرد بود...این صدای اون فرنود همیشگی نبود انگار داشت منو از سر خودش باز میکرد..بعدم گفت امروز میخواد منو ببینه!اخرشم نذاشت حرف بزنم خودش خدافظی کرد.
صدای مامان بلند شد: یلدا جان گفتم برو بیارش اینجا خودتم موندی پیشش؟
.....
برای چهارمین بارمسیر عقربه های ساعت رو دنبال کردم..یکم راه رفتم تا نهایتا از خونه زدم بیرون ..انقدر فکرم مشغول بود که حتی یادم رفت از خانواده راد منش بابت رفتنم عذرخواهی کنم. سریع یه دربستی گرفتم و ادرس کافی شاپ رو بهش دادم. وارد شدم و میون اون همه ادم دنبالش گشتم.همه میزها دو نفره و تکمیل بود که نگاهم سر میزی که یه نفر پشتش نشسته بود ثابت موند.
.چند وقت..؟5 ماه؟بعد از 5 ماه اولین قدمم رو به سمتش حرکت دادم. پشت سرش ایستادم..منو نمیدید کلافه به ساعتش نگاه میکرد و پاهاشو تکون میداد..از پشت سرش حرکت کردم و مقابلش ایستادم..اولین چیزی که به ذهنم رسید تغییر بود..چقدر تغییر کرده بود..چقدر لاغر تر شده بود..صورتش انگار کشیده تر شده بود!
با دیدنم حرفی نزد همونطور که من حرفی برای گفتن نداشتم. اروم صندلی رو کشیدم و نشستم..هنوزم محو بود! اروم سلام کردم که اروم تر از من جوابم رو داد
-خوبی؟
سرم رو تکون دادم : بد نیستم.. نمیدونستیم چی بگیم..خنده دار بود ولی انگار هردومون همه حرفامون رو یادمون رفته بود. تا اینکه به حرف اومد: میخوام باهات حرف بزنم.
هیچی نگو..فقط گوش کن..هیچی ازم نپرس..
romangram.com | @romangram_com