#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_196
-بیام تو؟
-تو که اومدی دیگه چرا اجازه میگیری؟راستی گوشیم کجاست؟
یلدا-عافیت باشه لپ قرمزی!..گوشیت خیلی وقته خاموشه!
-میاریش؟کار دارم!
یلدا-شرمنده..قبلا از لا به لای اهنای ماشینت کشیدنش بیرون و هیچی ازش نمونده.با تصادفت کلا داغون شده! با بهت گفتم:چی؟پس..عکسام..فیلمامون. .همه اس ام اس هام..!اونارو چیکار کنم؟
-یه گوشی جدید واجب شدی..از بابت عکسا هم ناراحت نباش همه رو دارم میریزم تو فلش برات میارم نصف اس ام اسام هم از خودته!
بعد از خشک کردن موهام همراه با لباس ها به گوشه اتاق رفتم و جاییکه دید نداشت اونا رو پوشیدم! دستمو گرفت و منو روی صندلی میز ارایش نشوند.از تو ایینه نگاهش میکردم..دستشو تو موهام کشیدوموهامو بهم ریخت که با این کارش حجم موهام دو برابر شد.:
-کوتاهشون نمیکنی؟ هم یه تنوعی هم تو چهره ات ایجاد میشه.هم اینکه کم کم میریم رو به گرما از دست بلندی شون راحتی!
-نه فقط سرشون رو قیچی زدم.. برس رو برداشت و مشغول شونه زدن شد..وقتی موهام رو خار کرد دو دسته از موهای کنار شقیقه ام گرفت و با یه سنجاق سر صورتی اونارو پشت سرم محکم کرد با شونه ی تقسیم هم چتری هام رو توی صورتم ریخت و با سشوار سعی کرد بهشون حالت بده.چند باری تو ایینه نگاهمون باهم تلاقی کرد و هر بار لبخند میزد. وقتی کارش تموم شد جلوم ایستاد و کمی که نگام کرد خودشو تو ب*غ*لم پرت کرد:
-دیوونه شدی؟
-اگه میرفتی من چیکار میکردم..بیشعور 5ماه تموم هممون رو دق دادی.. دستامو گذاشتم رو کمرش:
-حالا که سرومرو گنده نشستم جلوت!
-بخوام بگم هممون رو کشتی دروغ نگفتم..میدونی چه جوری پیدات کردیم و فهمیدیم تصادف کردی؟؟تو راه دانشگاه یکی از بچه های یونی ماشینتو تشخیص داده بود و شناساییت کرده بود. بعدم به من زنگ زد و گفت به کدوم بیمارستان منتقلت کردن..وقتی دیدمت باورم نمیشد خودت باشی..تمام صورتت خونی بود و ماشینتم داغون شده بود..هرکی نمیدونست فکر میکرد تو خیابون کورس گذاشتی..وقتی هم که دکتر گفت وضعیتت خیلی وخیمه اوضاعمون بهم ریخت.بعدشم که شنیدیم رفتی تو کما دیگه واقعا داغون شدیم..هیچکی بهت امید نداشت هممون منتظر یه معجزه بودیم.
با خواهش گفتم:یلدا..فرنود کجاست؟
-چرا از خودش نمیپرسی؟ خواستم جوابشو بدم که گوشیشو به سمتم گرفت:
-چرا نگاه میکنی؟بگیر..بهش زنگ بزن ببین کجاست از خودش بپرس.
تردید داشتم و نگاهم بین گوشی و یلدا در گردش بود که دستش رو تکون داد با این حرکتش گوشی رو از دستش کشیدم ووارد مخاطباش شدم.انقدر هیجان داشتم که دستم میلرزید انگشتم رو روی اف.راستین کشیدم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم..استرس داشتم ..اب دهانم رو قورت دادم و با دلهره بوق های تکراری رو تو دلم شمردم.نمیدونم بوق چندم بود..هفتم؟هشتم؟دهم؟تا اینکه صدای خسته ای جواب داد: بله میترا؟
نفسم حبس شد..یلدا خواست از اتاق بیرون بره که دستشو گرفتم و نذاشتم بلند بشه.به حضورش احتیاج داشتم تو این شرایط بهم اعتماد به نفس میداد. دوباره صدا گفت: میترا؟هستی؟
لبای خشک شدمو زبون زدم: سلام.
romangram.com | @romangram_com