#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_195

حتی بابام هم خندید..خودمم از لحن حرف زدنم خندم گرفت گوسفند هی دست و پا میزد تا جاییکه دار فانی رو وداع گفت!از فکرم نیشخندی زدم!.وقتی وارد خونه شدم بوی اسفند به مشامم خورد و حس خوبی بهم داد.. اقا مرتضی،پدر ارسام به سمتم اومد:

-خوبی هانا جان؟

با لبخند جواب دادم: خیلی ممنون..بهترم.

مامان ارسام گفت: خیلی نگرانت شدیم..خدارو شکر که سالمی عزیزم..زیاد هم سر پا نایست..استراحت کن حالت بد نشه...

-چشم حتما.

یلدا- خاله اتاق هانا رو تا چند وقت منتقل کنین همین پایین کنار اشپزخونه..نذارین زیاد از پله ها بالا پایین بره. با غر غر گفتم:

-بابا به خدا من خوبم..طوریم نیست که.. با حرص نیشگون ریزی از بازوش گرفتم که جیغش درومد:

-تو هم اون دهن مبارک رو ببند شواهد نشون داده کمتر زر بزنی نتایج بهتری داره... .

بابا-اتفاقا قبل از اینکه مرخص بشه اتاقش رو عوض کردیم یلدا جان..ببرش همونجا.

به محض اینکه وارد اتاق شدیم پرتم کرد روی تخت که آخ بلندی گفتم:

-خیلی بیشعوری ..مثلا من مریضما!

-تا دو دقیقه پیش که حسابی خوب بودی..بدو برو حموم که بوی گند بیمارستان گرفتی..اه اه حالم بهم خورد.

با چشم غره:

قبل از اینکه جنابعالی نطق کنی خودمم همین قصد و داشتم!حالا بی زحمت تشریف تو ببر بیرون تا به حمومم برسم.

-حسابی خودتو بساب هاااا..خواستی بگو بیام یه کیسه جانانه هم بکشم. همونجور نگاهش میکردم که گفت:

-خب بابا..تیریپ عصبانیت بر ندار ادم میگرخه! کاری داشتی صدام کن.چشمکی زد و رفت!...

وقتی بیرون رفت به سمت ایینه رفتم..موهامو که باز کردم دستی بهشون کشیدم و به حالت نامرتب و بلندشون نگاه کردم..به یه قیچی مرتب احتیاج داشتن

****

حوله دور سینم رو با یه سنجاق محکم کردم و با دست ازادم حوله سرم رو نگهداشتم به طرف ایینه اتاق رفتم و به صورت گل انداخته ام خندیدم! کمی از مرطوب کننده رو به پوست صورتم کشیدم..بوی خوبی داشت و باعث شد یه نفس عمیق بکشم..سشوار رو به برق زدم و مشغول خشک کردن موهای گره خورده ام شدم!..چند تا ضربه به در خورد و بعدم باز شد:


romangram.com | @romangram_com