#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_191
آخ خدا..کمکم کن طاقت بیارم..حالا که میدونم هستش...بهم صبر بده خدا...حالا که برگشته کمکم کن سر حرفم وایسم!...
"هـــــانــــا"
پرستار فشار سنج رو از دور بازوم جدا کرد و با لبخند گفت:
-خب خانومی..اگه تا فردا مشکلی پیش نیاد دکتر ترخیصت میکنه. با خوشحالی گفتم:
-واقعا؟
پرستار-از دستمون خسته شدی؟
-از این محیط خسته شدم..حس خوبی به اینجا ندارم. با خنده گفت:
-فردا دیگه راحت میشی. چیزی نمیخوای ؟
-نه خیلی ممنون. سری تکون داد وبیرون رفت.. سرم رو به بالشت تکیه دادم و به سقف سفید زل زدم.5 ماه؟یعنی واقعا من 5 ماه تو کما بودم؟به اسمون ابی بیرون نگاه کردم و زیر لب به خاطر زندگی دوباره ام خدارو شکر کردم.تنها چیزی که خیلی عذابم میداد جوابای سر بالای یلدا و هانیه بود.دلم میخواست بدونم تو این 5 ماه چی بهش گذشته؟اصلا فهمیده یا نه؟
به خودم گفتم مگه میشه نفهمیده باشه...ولی چیزی که ازارم میداد این بود که هر دفعه از یلدا دربارش میپرسیدم بحث رو عوض میکرد وبا هانیه بساط شوخی و خنده رو راه مینداختند..به طوریکه به کل یادم میرفت چی ازشون پرسیدم..حس میکردم یه چیزی رو دارن ازم مخفی میکنن..
دلم گرفت..از اینکه تو این یه هفته ای که به بخش منتقل شده بودم آرسام روزی دو بار بهم سر میزد و گاهی شیفت شب هم کنارم میموند..ولی حتی دریغ از یه ضربه ای که توسط دستای فرنود به این در برخورد کنه!یعنی فراموشم کرده بود؟با فکری که به سرم زد مثل برق تو جام پریدم...نه..اون اینقدرا هم نامرد نیست...ولی نکنه..نکنه...تو این زمانی که تو دنیا نبودم ولم کرده و برای همیشه رفته؟؟
چند تا ضربه به در خورد انقدر تو فکر و خیال بودم که با ضربه در ترسیدم.یلدا با خنده سرش رو داخل اورد و گفت:
-تق تق تق.!..حال مریض دماغوی ما چطوره؟ با حرص بالشت رو به سمتش نشونه گرفتم که تو هوا بالشت رو گرفت و با خنده گفت:
-اوووو..خوب بابا..چقدرم توپت پره... باز چشماشو کرد مثل چشمای گاو..!بیا..بیا ببین چی برات اوردم.. تندی گفتم:
-اگه رفتی باز کمپوت بار کردی اوردی، از همین راهی که اومدی برگرد و نذار کار به برخود غیر محترمانه بکشه!..
با یه پلاستیک مشکی اومد نشست و در رو بست.. پلاستیک رو نشونه گرفتم:
-توش چیه؟
romangram.com | @romangram_com