#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_190
-چون احساسای تو بود
«میگویند عمر منو تو در محاسبات نجومی در حد پلک زدن ستاره هم نیست اما من حاضرم زیر تک درختی پرت افتاده تر از تنهایی ادم،بنشینم و صد سالی یکبار پلک بزنم..» به روی خودکار ها دست کشیدم
میترا-همش نوشته های خودشه..احساس توئه..میدونم دیگه نمیتونم منصرفت کنم،اینم میدونم که کاری رو بی دلیل انجام نمیدی،حالا که هیچ راهی نیست..با بغض گفت ازش خوب مراقبت کن.. فرنود باور کن دیوونه میشی،جفتتون، یه روزی بر میگردی،شاید دیر،ولی برمیگردی... مطمئنم نمیتونی زندگی کنی..
داشتم میمردم تا یه قطره اشک بریزم و دلم رو سبک کنم ولی جلوی خودمو گرفتم:
-حالا که میدونم یه گوشه ای هست و نفس میکشه منم نفس میکشم..از این بابت که به جز هانا کسی دیگه ای نمیتونه تو زندگیم باشه مطمئنم..برای همین همیشه با یادش زندگی میکنم...دیگه فرصت نمیشه بهش بگم ولی میخوام الان بگم که فکر نکنین فراموشش میکنم هانا برای من یه روز دو روز نبود..خیلی دوستش دارم ..همیشه هم اینجائه!... به قلبم اشاره کردم
هانیه- یلدا..تو رو خدا..جون من بهش بگو..اصرار کن..اقا فرنود نرین تو رو خدا..بهش چی بگیم؟بگیم ولت کرد رفت؟بگیم دیگه دوست نداره؟قبول نمیکنه..هانا میاد سراغت..نرو..اخه من چی بهش بگم..!
-یلدا دیگه کیه؟
میترا- یلدا منم...فرنود اگه میخوای بری خودت بهش بگو..ما نمیتونیم بهش چیزی بگیم..ما حقی نداریم تو احساس شما دخالت کنیم..خودت برو جلو..
سرمو تکون دادم.. با تحکم:
باشه خودم میگم!.. ولی همین الان دارم بهتون میگم..نه شما..نه هیچ احد دیگه ای حقی ندارین فکر کنین دوستش نداشتم..اینو جلوی خودتون گفتم تا همیشه یادتون بمونه..
هانیه پرید جلوم صداش میلرزید:
-هیچ راهی نداره؟بدون تو دق میکنه..میشناسمش..بهتر از کف دستم..
-منم بدون اون نمیتونم..
-پس بمون چرا این کار رو میکنی؟
-هانا اینجائه..تا ابدم اینجا میمونه..کسی نمیتونه جاشو پر کنه..اینو بهت قول میدم .. رفتن من دلیل داره .. از طرف من مطمئن باش هیچ وقت بهت دروغ نمیگم خواهر کوچولو..!!
اشکاش چکید:پس اگه منو به عنوان خواهر کوچولوت قبول داری یه بار برو ملاقاتش..اگه شده واسه اخرین بار ولی به خدا چشم به راهته..منتظره تا تو اون در رو باز کنی..رو حرف خواهر کوچولوت نه نیار..باشه؟حداقل همین یه دفعه که ازت چیزی خواستم!باشه؟
به میترا نیم نگاهی انداختم سرش رو اروم تکون داد.. ابروهاش دقیقا کپی خواهرش بود..با زهر خند سرم رو تکون دادم
میترا هنوزم بغض داشت - خدا کنه بتونه باهاش کنار بیاد... تو هم همینطور.. دیگه نمیدونم چی بگم فقط اینکه ...مراقب خودت باش...به امید دیدار
به غیر از خداحافظ حرف دیگه ای از دهنم بیرون نیومد..اونم شک دارم شنیده باشن..وقتی تو ماشین نشستم سرم رو به فرمون تکیه دادم:
romangram.com | @romangram_com