#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_174
هانیه-فرنــ....
-هانیــــه!
ارسام نیم نگاهی به هانیه که از ترس رنگ گچ شده بود انداخت و ادامه داد-یادمه از همه دخترا فراری بودی. حالا یه دختربچه دبیرستانی ارزش اینو داره که برای منی که حکم برادرتو دارم و صمیمی ترین رفیقتم خط و نشون بکشی؟
با دندونای کلید شده گفتم:
-هر دختری نه...ولی 4 تا دختر هستن که اگه یه تار مو از سرشون کم بشه،یکی نگاه چپ بهشون بندازه،زمین و زمان رو بهم میدوزم. انگشتمو بالا اوردم:
یک: مادرم که جونمو واسش میدم. دو:خواهرم. سه: ایشون و به هانیه اشاره کردم پوزخند روی لباش پررنگ تر شد. :
-تا اینجاشو شنیدی بعد از اینم خوب گوشاتو باز کن تا بهتر بشنوی چون این اخری بدجوری برام عزیزه انقدری که تو خاطرت نمیگنجه.
ارسام-خیلی مشتاقم این خانم "عزیز" رو بشناسم. مثل خودش پوزخند زدم و به چشماش خیره شدم :
-عجله نکن..میفهمی.خیلی دلم میخواد تا چند ثانیه دیگه عکس العملت رو ببینم.
یه تای ابروشو بالا داد و گفت:
-منتظرم!..
گفتم: چهار
هانیه-فرنود ازت خواهش میکنم..تو رو خدا اوضاع رو از این خراب تر نکن. فرنود بذار همه چیز همینجوری بمونه.
چشمامو بستم و صدای هانیه رو نا دیده گرفتم:
-چهارمی دختریِ که تو همین بیمارستان تو همین بخش بستریه..کسی که انقدری برام عزیزه که اگه قرار باشه جونمو براش بدم شک نکن این کار رو میکنم.
ارسام- کی هست این شاهزاده خانم خوشبخت.؟
-مطمئنی میخوای بشنوی؟
با اطمینان گفت: صد در صد!..
پس خوب گوشاتو باز کن هانا از جونمم برام عزیز تره.. چون همه زندگی منه..کافیه نگاه چپ بهش بیوفته تا اون چشمارو از کاسه در بیارم،وای به حال اینکه کسی بهش نظر داشته باشه هانیه رو صندلی کنارم نشست و بی صدا گریه کرد
romangram.com | @romangram_com