#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_175

دو قدم ازش فاصله گرفتم:

-حالا که روشن شدی هری..شرت کم! پوزخند رو لباش ماسید و دستاش اروم اروم از هم باز شد و قیافش رسما شبیه علامت سوال شد.اخم ظریفی وسط پیشونیش نشست:

-یه بار دیگه بگو چی گفتی؟

دست به سینه همراه با تمسخر گفتم:

-جناب راد منش شما که باید با اخلاق من اشنایی کامل داشته باشین که یه حرف رو بیشتر از یکدفعه تکرار نمیکنم.ولی ظاهرا مجبورم این بار برای بار دوم تکرار کنم که اون دختری که الان نامزد تو حساب میشه تمام زندگیِ منه..کسی که روی اون تخت میون اون همه سیم جاخوش کرده و میون این دنیا و اون دنیا داره دست و پا میزنه فقط و فقط سهم منه.. ارسام خودتو بکش کنارشیرفهم شدی؟

لبخند زد..لبخندش به خنده و خنده اش به قهقهه تبدیل شد به حدی که اشک از چشماش سرازیر شده بود، اشک چشماش رو با انگشتش پاک کرد و بریده بریده در حالیکه صداش هنوز رگه هایی از خنده داشت گفت:

-عالی بودپسر..خیلی جالب بود...خیلی قشنگ نقش بازی میکنی..کارت تو حس گرفتن حرف اول رو میزنه..دو تا ضربه به سر شونه ام زد و با خنده گفت:

-خیلی باحال سرگرم شدم..

دندونام رو روی هم ساییدم..خون خونمو میخورد..فکم از زور عصبانیت منقبض شده بود.شونه ام رو با یه حرکت کنار کشیدم که دستش سر خورد و پایین افتاد. دلم میخواست همین الان گردنش رو بشکنم. وقتی نگاه های پی در پی و پراز خشمم رو دید کم کم به حالت عادی برگشت:

-مگه شوخی نبود رفیقم؟درسته ؟

غریدم: تو چهره من من نشونی از شوخی میبینی؟ اخم جایگزین لبخندش شد.. با بهت گفت:

-نمیخوای بگی که عاشق هانایی؟

سرم رو به نشونه تایید تند تند تکون دادم:

-چرا اتفاقا سعی دارم همین رو تو اون مغز پوکت فرو کنم!..خوشحالم که خودت فهمیدی !....

یدفعه از اون فاصله ای که وایساده بود با دو به سمتم هجوم اورد و یقه ام رو تو دستاش گرفت ، وسط بیمارستان هوار زد:

-ببند دهنتو م*ر*ت*ی*ک*ه هیچ میفهمی چه .... داری میخوری؟میخوای بگی عاشق هانایی؟تو غلط کردی.. ،.... مفت خوردی ،پدرتو در میارم بی شرف!... به جای اینکه دستاشو از یقه ام جدا کنم مشت محکمی تو دهنش خوابوندم.با این حرکت من جری تر شد و اونم یه مشت محکم به صورتم زد..پای راستم رو بالا اوردم و ضربه محکمی به کمرش زدم قبل از اینکه خودش بفهمه چی شد در کسری از ثانیه برش گردوندم و دستاشو تو هم گره دادم و زیر گوشش غریدم:

-از تو قوی تراش نتونستن هیچ غلطی کنن..تو که در برابر اونا هیچی نیستی عوضی..!!فقط این بهت بگم که به خاک سیاه میشونمت ارسام..

محکم تقلا میکرد و سعی داشت خودش رو از دستم خلاص کنه. تکون محکمی خورد و با داد گفت:

-ببند دهنتو اشغال...میکشمت.. از حرص دلم یکی محکم تر از قبلی به کمرش ضربه زدم که حرف تو دهنش ماسید. همه پرسنل بیمارستان دورمون جمع شده بودن و سعی داشتن تا مارو از هم جدا کنن تا اینکه چند نفر از دکترای مسن به سمتمون دویدن و ما رو از هم جدا کردن.یکی از دکترایی که ارسام رو گرفته بود اون رو کشون کشون به سمت حیاط هدایت میکرد ارسام هم تو همون حالت داد میزد و حرف میزد..بهش اعتنایی نداشتم تا اینکه با حرف اخرش اتیش گرفتم


romangram.com | @romangram_com