#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_173
دستاشو به نشونه سکوت بالا اورد:
-از تو دیگه انتظار نداشتم
اخم غلیظی رو پیشونیم نشست..با صدایی که عصبانیت به وضوح به گوش میخورد گفتم:
-دهنتو ببند ارسام وگرنه تضمین نمیکنم هیچ کاری نکنم..
-فرنود تو ساکت باش چون..... پریدم وسط حرفش:
-اتفاقا چون به من ربط داره دخالت میکنم. نگاه ترسون هانیه بین منو ارسام در گردش بود بازوی منو کشید:
-اقا فرنود خواهش میکنم. وضع رو خراب تر از این نکنید صداش میلرزید.. بازومو از تو دستش کشیدم و سینه به سینه ارسام وایسادم:
-نترس خراب تر نمیشه هانیه جان.
با پوزخندی گفت:
-جالبه اقای راستین..میتونم بپرسم شما با "هانیه جان"چه نسبتی دارین؟اونم به این نزدیکی؟منظورش به وقتی بود که هانیه تو ب*غ*لم داشت گریه می کرد.
دیگه زدم به سیم اخر..برام اهمتی نداشت که ممکنه چه گندی بزنم.تنها چیزی که برام اهمیت داشت وجود هانا بود ..نبودنش تو این مدت انقدری بهم فشار اورده بود که نمیتونستم نگاه ها و حرف های کنایه و نیش دار ارسام رو تحمل کنم،کسی که تا سر حد مرگ ازش نفرت داشتم..از صمیمی ترین رفیقم!
-نسبتی که هیچ وقت به تو مربوط نمیشه.بکش کنار ارسام وگرنه بد میبینی..خیلی بد..! حتی نگاهم هم تهدید امیز بود. دهان ارسام از تعجب باز مونده بود،....منم وقتی فهمیدم یکی دیگه به غیر از من عاشق عشقمه تعجب کردم،خورد شدم،نابود شدم..ولی من این مرد رو نابود میکنم..از هستی نیستش میکنم...:
-هی پسر..چته؟چرا افسار پاره کردی؟!
-واسه من شاخ نشو ارسام وگرنه بدجوری شاخت رو میشکونم...روشــــنه؟؟؟!
این روشنه اخر رو داد کشیدم که چشمای ارسام گشاد تر شد.هانیه با لرز گفت:
-اقا فرنود..تو ور خدا... دستام رو بالا اوردم که ساکت شد.ارسام با نیشخند گفت:
-نه...خوبه...خوشم اومد..بدجوری پیشرفت داشتی...از اخرین ملاقاتمون تا الان خیلی تغییر کردی.. یدفعه اخم کرد و مثل من داد زد حالیته چــه مرگتــه؟
قد من از ارسام کمی بلند تر بود..بیشتر نزدیکش شدم و انگشت سبابه ام رو به سینش ضربه زدم:
-یدفعه بهت اخطار دادم واسه من شاخ نشو..همین الان راهتو بکش برو تا یه بلایی سرت نیاوردم!..
romangram.com | @romangram_com