#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_166
یدفعه انگار به خودش اومد تا حدودی از اون لرزش دست و بدنش کم شده بود که رو به من گفت:
-خانوادش..؟پدرش؟مادرش؟؟اسمش ون؟؟خونشون؟کجا هستن؟فرنود پسرم جوابمو بده؟الان کجا هستن؟
-مامان تو رو خدا اروم باش..این همه استرس و هیجان برات خوب نیست..نمیدونم...بخدا نمیدونم..
اون لحظه مغزم قفل کرده بود و هیچی نمیفهمیدم حتی با وجود اینکه اسم پدر و خواهر هانا رو یادم بود باز هم یادم رفته بود..تو اون شرایط فقط احوال مامان برام مهم بود نه چیز دیگه ای..انقدر از واکنشش ترسیده بودیم که میترسیدم به محض اینکه حرف از دهنم در بیاد زبونم لال مامان همین الان سکته کنه.. تند تند با خودش تکرار کرد:
-راست میگی..راست میگی..تو از کجا بدونی؟ تو که چیزی نمیدونی..!
مامان اصلا انگار تو این دنیا نبود..تو حال و هوای خودش سیر میکرد دوباره پرسید:
-گفتی اسم پدرش چی بود؟
این بار فرنوش دست به کار شد:
-مامان..تو رو خدا..اروم باش...همین الان گفت چیزی نمیدونه.. اون لحظه بی اختیار از دهنم پرید:
-منصور
تموم شد...همه ی اون لرزش ها..همه اون نگرانی ها..همه اون حالت های هیستریک همه تموم شد و این بار مامان ساکت و صامت بدون اینکه حرفی بزنه خیره خیره منو نگاه میکرد..رنگ صورتش به حالت عادی برگشت و بدون حرف با چشمایی گشاد شده به من زل زد..
-تو....تو چی گفتی؟گفتی منصور؟اسم باباش منصوره؟ با نگرانی به فرنوش نگاه کردم و اونم سر تکون داد..دوباره به مامان چشم دوختم و با صدایی اروم گفتم:اره ..
با فریاد صداش زدم..چون دیگه جواب نمیداد...گوله گوله اشک از چشمای قشنگ خواهرم پایین میریخت.. در کمال تعجب مامان شروع کرد به اشک ریختن..یدفعه دستش رو به یقه لباسش برد و لباسش رو چنگ زد:
-آخ...قلبم...ق...ل...بم... فرنوش مثل جت از جاش پرید و رفت سراغ قرصای مامان..
علی رغم مخالفتای ما برای اینکه مامان حالش خوب نیست و باید استراحت کنه ،راضی نشد و پاشو تو یه کفش کرده بود که میخوام ببینمش ..بعد از اینکه قرصاش رو بهش دادیم یه چرت کوتاهی زد و به محض اینکه بیدار شد به سمت ما اومد و گفت پاشو بریم..بهش قول دادم که شب برای نوبت ملاقات بیمارا میبریمش .. فرنوش کلی داد و بیداد کرد که مامان حالش خوب نیست و درست نیست بعد از اون اتفاقات الان ببریمش محیطی که ممکنه اون اتفاقا رو براش تکرار کنه وقتی مامان این حرفا رو از زبون فرنوش شنید برای اولین بار سرش داد زد و گفت که تو حق نداری برای من تصمیم بگیری هنوز زنده ام و قرار نیست هیچ اتفاقی برام بیوفته .. فرنوش با ملایمت به مامان توضیح داد که فقط برای سلامتی خودش اون حرفا رو زده ولی مامان قانع نشد و گفت یا الان منو میبری بیمارستان یا دیگه اسم هیچ کدومتون رو نمیارم..
از ایینه نگاهی به فرنوش انداختم که سر مامان رو به شونه اش تکیه داده بود و مشغول اروم کردنش بود..مامان هم از وقتی نشستیم تو ماشین اشک ریخت و مدام میپرسید نرسیدیم؟
واقعا دیگه هیچی نمیفهمیدم..نمیدونستم دلیل کارای مامان چیه؟اخه کی برای یه خانواده غریبه اینجوری بهم میریزه؟یکدفعه جرقه ای تو ذهنم زده شد.... غریبه؟... یا شاید فراتر از غریبه؟ یه اشنای غریبه؟یا یه غریبه اشنا؟
-مامان..رسیدیم
پیاده شدیم..مامان با گوشه روسریش اشکای چشمش رو پاک کرد و با قدمای اروم حرکت کرد..باز هم چشماش رو پاک کردو دست فرنوش رو فشرد:
romangram.com | @romangram_com