#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_167
-خانواده هانا هم الان پیشش هستن؟
فرنوش -اره عزیزم..اره مامانم..هستن تو اروم باش مامان تورو خدا
مامان-پس من نمیام..من تو نمیام..میخوام فقط هانا رو ببینم..فرنود یه کاری کن فقط هانا رو ببینم..باشه پسرم؟
انقدر لحن مادرم مظلوم بود که نتونستم روی حرفش حرفی بزنم..دل تو دلم نبود ببینم اطرافم چه خبره..برای همین بدون لحظه ای مکث موافقت کردم
به سمت تابلویی که چشمم بهش بود حرکت کردم "پذیرش"..وقتی رسیدم اولین کاری که کردم،با دادن مشخصات از وضعیتش مطلع شدم..
پرستار-متاسفانه ایشون هوز کوچکترین علائمی از خودشون نشون ندادن..
چشمام رو روی هم فشردم.. دستام رو مشت کردم.. سخت بود ..توان میخواست این که بعد از ماه رفت و امدت بی نتیجه باشه ..امیدت به یاس تبدیل بشه ..کم کم از همه چیز سرخورده بشی و فاصله بگیری...سخت بود درک اینها ..توان میخواست شنیدن و دم نزدن ..دیدن و التماس کردن به اون بالایی. .ولی ای کاش حداقل جوابی میشنیدم ..کاش نوایی به گوشم میخورد ..
غمگین به مامان اشاره کردم..فرنوش یک طرف و من طرف دیگه مامان ایستاده بودم و باهم راه می رفتیم .. از اون موقع تا حالا چشمه اشک مامان خشک نشده بود و مثل ابر بهار زار زار گریه می کرد .. دیگه طاقت نیاوردم روبروی مامان ایستادم و گفتم:
-مامان به قران بخوای اینجوری گریه کنی همین الان برمی گردیم خونه ..د اخه عزیز من برای چی اینجوری خودتو داری داغون میکنی؟به خدا سخته .. مامان تو دیگه سخت ترش نکن ..تو دیگه با گریه هات اینجوری دل منو داغون تر نکن ..
-باشه پسرم ..باشه عزیزم..هرچی تو بخوای..هرچی تو بگی .. فقط منو ببر تا ببینمش.. ب*غ*لش کردم و سرش رو با عشق ب*و*سیدم ..
همون لحظه اقا منصور با قدمای زیگ زاگ از کنارمون عبور کرد..حسابی تو خودش بود و به زمین خیره شده بود .. قبل از اینکه دور بشه صداش زدم:
-اقای....
هنوز اسمش رو کامل به زبون نیاورده بودم که صدای جیغ فرنوش بیمارستان رو پر کرد..:
-مامان..مامانی...مامان چت شد..مامان تو رو خدا..فرنود...داری به چی نگاه میکنی؟یه کاری بکن ..مامان...مامان..
پرستاری که توی پذیرش بود سریع به سمتمون اومد و با کمک یکی از همکاراش مامان رو روی برانکارد گذاشتن و با سرعت از کنارمون عبور کردن..
....................
به دیوار تکیه زده بودم و به رفت و امد همراه ها نگاه میکردم ..نمیدونم چی شد ..تا اومدم صداش کنم مامان از حال رفت .. برگشتم و از پشت شیشه به اتاقی که مامان روی تخت خوابیده بود نگاه کردم فرنوش داشت به دکتری که بالای سرشون بود از سابقه بیماری مامان میگفت..بعد از دقایقی دکتر بیرون اومد:
romangram.com | @romangram_com