#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_165
مامان از من میخواست مرد باشم؟! یعنی نبودم؟! معلومه که نه.!هانا عشق منه؟حقه منه؟ معلومه که اره..حق من مالِ خودمِ؟ یه مرد هیچ وقت اجازه نمیده حقشو ازش بگیرن؟!پس منه خر دارم چه غلط یمیکنم؟چرا نمیرم حقمو بگیرم؟منه احمق فکر کردم بشینم اینجا مگه همه چیز درست میشه؟دستی به صورتم کشیدم..محکم تر از همیشه بلند شدم..تو چشمای مامان خیره شدم محکم..مثل یه مرد:
-میخوام حقمو بگیرم.
-کمکت میکنم پسرم..همه جوره روی مادرت حساب کن..تا وقتی که زنده ام روی مادرت حساب کن.
میذاشتم کمکم کنه..اجازه میدادم..ولی نصف بیشتر راهو باید خودم برم..شرطم این بود..:
-نکوهش..
با اوردن اسم فامیلش به وضوح دیدم رنگ از رخ مامان پرید..هم من دیدم هم فرنوش!
مامان-چـــی؟!!
فرنوش با تعجب پرسید:
-مامان چیزی شده؟
مامان-ببینم..تو گفتی...گفتی..نکوهش؟
-اره..چطور؟میشناسیش؟
با تته پته گفت:
-اسم...دختره..دختره اسمش چی بود؟اونی که دوستش داری؟اسمش چیه؟
به کل گیج شده بودم:
-هانا..
اینو که گفتم دستاش شروع کرد به لرزیدن .. فرنوش از ترس دست و پاشو گم کرده بود.رنگ صورت مامان سفید تر شد و شروع کرد شمردن:
-یک..دو چهار..10..24..24...خدایا..24..نه ..خدایا این امکان نداره ..
صداش میزدیم..فرنوش تکونش میداد ولی مامان نمیشنید..هیچی نمیشنید.. توی دنیای خودش غرق شده بود..متوجه موقعیت اطرافش نبود..با لرزش و ترس در مقابل چشمای پر از تعجب منو فرنوش قطره اشکی از چشمای مامان سرازیر شد زیر لب مدام اسم هانا رو زیر لب تکرار میکرد..فرنوش که حسابی ترسیده بود رو به من گفت فرنود برو یه لیوان اب قند بیار..بـــدو.. با دو به اشپزخونه رفتم و لیوان رو پر از اب کردم و توش هم چند تا حبه قند انداختم و با قاشق چای خوری شروع به هم زدن کردم..سر در نمی اوردم..این دیگه چه واکنشی بود؟ تندی پریدم بیرون و لیوان اب قند رو به طرف مامان گرفتم..فرنوش دست از مالیدن شونه های مامان کشید و لیوان رو از من گرفت..قاشق رو دراورد و به زور لیوان رو به دهان مامان نزدیک کرد.. دستاش رو گرفتم و نوازشش کردم ..:
-مامان..مامانم..چت شد یدفعه؟مامان خوبی؟
romangram.com | @romangram_com