#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_158

اینکه میون ما بود ولی نبود ،بزرگترین درد بود .. اینکه جسمش تو این دنیا بود ولی روحش جای دیگه ای بود داغونمون میکرد..

-اقا...اقا ارسام..خواهش میکنم..چند دقیقه صبر کنید..اقا ارسام لطفا..

صدای میترا بی وقفه تو سالن میپیچید وکسی رو صدا میزد ..ولی جوابی تو خواهش هاش پیدا نمیشد..دستی به صورتم و اشکام کشیدم و برگشتم تا ببینم چه خبره.

به محض برگشتنم فردی که با قدمهای بلند خودش رو به این سمت میرسوند از حرکت ایستاد.فاصله چندانی با هم نداشتیم..اخم ظریفی روی پیشونیم جا خوش کرده بود ..

نگاهی به چهره سفید شده از ترس میترا انداختم..دلیل این همه ترس و تعجب رو درک نمیکردم..

دستش رو نا باورانه جلوی دهانش گرفته بود و هرآن منتظر بود تا اتفاق بدی بیوفته .با ترس عقب عقب رفت..

هی پسر میخوام برم ایران

ایران؟این موقع؟دست بردار..

خودت که بهتر میدونی عشق مامان وطنشه

برای همیشه میری

فکر کنم اره

پس بذار یه دل سیر ب*غ*لت کنم

ولی نمیذارم ماچم کنیا

با خنده زد تو سرم و منو به طرف خودش کشید.

صداها...تصویر ها..اصوات گنگ تو سرم تکرار می شد.اون پسری که اخم کرده بود به من خیره شده بود و من به اون.صدا از هیچ کدوممون در نمی اومد..تا اینکه میترا با اشاره بهم فهموند که باید از اونجا برم..برای چی؟بی توجه به خواسته اش چهره اش رو کنکاش کردم ..اونم متقابلا همین کاررو کرد.پسر انگشت اشاره اش رو بالا اورد و با شک و چشمای ریز شده گفت:ف...فرنود؟!این حرف که از زبونش درومد شک نداشتم خودشه ..بی اختیار نگاهم رو میترا چرخید..کم مونده بود پس بیوفته..چیزی با سکته فاصله نداشت..متعجب و گنگ روی اولین صندلی کنارش افتاد و مات و مبهوت به ارسام که حالا منو تو ب*غ*لش کشیده بود خیره شد..

با لبخند غمگینی گفتم:

-چطوری ارسام؟فکر نمیکردم یه همچین جایی بتونم بعد از این همه مدت ببینمت..

-هی رفیق..به این زودی فراموشم کردی؟ ...... میترا با وای گفتن برای بار سوم نظرم رو به خودش جلب کرد..به سمتش چرخیدم و گفتم:

-میترا اتفاقی افتاده؟


romangram.com | @romangram_com