#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_157
برگرد و بذار دوباره چشام تو چشای تو .......
دیگه نتونستم .. سرم و به دستم تکیه دادم.. سخت بود..خیلی سخت..از مرگ تدریجی هم سخت تر بود .. زندگی من داشت نابود می شد ..داشتم فنا میشدم .. تا اینجاشم خیلی خودمو کنترل کردم ولی دیگه نتونستم..دیدن اینکه عزیز من..همه وجودم روی یه تخت بی جون افتاده و توان انجام هیچ کاری رو نداره به جونم اتیش میزد.اینکه مدتهاست چشمای قهوه ایشو باز نکرده و یه بارم صدام نکرده منو به حد جنون میرسوند .. شونه های مقاومم بیشتر از همیشه میلرزید..اشکام با سرعت بیشتری پایین میریختند.. از جون دادن هم برام سخت تر بود..:
-د بلنـــد شو تا کــی میخـــوای اینجوری بخوابی؟میدونی اگه تا 10 روز دیگه بلند نشی چی میشه؟؟
میدونی اگه همین جوری تا 10 روز ادامه بدی چه خاکی تو سرمون میشــــــــه؟؟؟
نمیدونی...به قران نمیدونی .. د اخه اگه میدونستی که اینجوری راحت و اسوده اینجا واسه خودت چشماتو نمیبســــتی!!
میــــــــــــــــگم بلند شو ...هانــــا بلنــــد شو ...هانا به خدا این دفعه دیگه شوخی نیست ..این دفعه دیگه یه بازی نیست ..همش 10 روز مونده ..اگه بیدار نشی ماهم دیگه بیدار نمیشیــــم ..
ما همه با هم میمیریم...تو هم میمیری...برای همیشه ...پس بلند شو..قول میدم دیگه اذیتت نکنم..قول میدم دیگه کاریت نداشته باشم ..فقط چشماتو رو به این دنیا باز کن. یادته همیشه میگفتی هیچ وقت جونتو قسم نده؟ این دفعه میخوام قسمت بدم..به جونِ خودم...این دفعه به جون خودم قسمت میدم..تو رو جان من بیدار شو. جان عزیزت ..
دستی روی شونه ام نشست ..متوجه نشدم..فشاری به شونه ام وارد شد..تازه به خودم اومدم.. با همون حال داغونم برگشتم..صاف ایستادم
این کی بود؟؟!
نه..این نمیتونست منصور نکوهش باشه ...
این ادم پیر و کمر خم شده ای که روبروی من ایستاده بود بی صدا اشک میریخت نمیتونست پدر هانا باشه ..همون پدر محکم و پر ابهت..پر از غرور ..با دیدن اون مرد دلم ریش شد ..ببین چی به روز اون پدر محکم اومده؟!تو چشمام خیره بود و پلک نمیزد فقط اشک بود که از چشماش سرازیر می شد..نمیدونم چرا هر دفعه بی حرف به چشمام خیره می شد.. انگار هر بار غرق می شد..غرق حال خودش .. دهنش رو باز کرد و بازبونش لبای خشک و ترک خورده اش رو تر کرد زمزمه کرد:
-تقصیر من بود ..
این حرف رو که زد منو کشید تو ب*غ*لش. سرم رو روی شونه اش گذاشتم و گریه کردم..بدنش میلرزید..بی صدا میلرزید.. فهمیدم اونم حال خوبی نداره..اونم داشت گریه میکرد..ادامه داد:
-همه ی این اتفاقا تقصیر من بود .. با هق گفتم:
-اقا منصور قسم میخورم که دیگه دور و برش افتابی نشم ..دیگه کاریش ندارم فقط سلامتیش رو میخوام..به ارواح خاک بابام فقط اومدم ببینمش و برم.
با دستش به کمرم ضربه زد:
خدا داره مجازاتم میکنه . اگه بین شما قرار نگرفته بودم ..الان هیچ کدوم از این بلاها سرمون نمیومد. گریه کرد..درکش میکردم..منم مثل خودش بودم..ما جفتمون یه وجه اشتراک داشتیم و اونم عشق هانا بود با این تفاوت که عشق پدری بود و عشق من یه عشق پر از درد...اونم یه مرد بود..براش سخت بود دخترش رو توی این حال ببینه..هرکس دیگه ای جای ما بود بی شک نمیتونست این صحنه رو ببینه و دم نزنه ..ببینه و بریزه تو خودش ..
ازم فاصله گرفت به سر شونه ام زد و با اشک ازم دور شد. میدونستم میخواد بره جایی که کسی خم شدنش رو نبینه..جایی که یه دل سیر زار بزنه و کسی نبینه. برای خالی شدنش..
جای خالیش بدجور عذابمون میداد..نبودش به خوبی قابل درک بود
romangram.com | @romangram_com