#بانوی_کوچک_پارت_99


جواب نداد و همچنان چشم دوخت بود به رومیزی که آهی کشیدمو ادامه دادم : خسته ام از این همه سکوتت

شهروز نگاهشو بالا اورد و زل زد به چشمهام تو چشمهاش دلخوری بود . غم بود . حتی ... حتی ... تو چشمهاش چیزی بود که مدت زیادیه تلاشم اینه که بفهمم چیه ؟ اما هر دفعه انگاری که گنگ تر میشم اما امروز ، انگاری فرق داره نگاهش و بازه نمی دونم چیه رنگ نگاهش.

خسته از سکوت طولانی پوفی کردم و نگاهی به سرتاسر رستوران انداختم . محیط زیبا و جالبی داشت . ناخود اگاه گفتم : اینجا خیلی قشنگه

برگشتم سمت شهروز که طلسم شکست و جواب داد : چیه اینجا قشنگه

خوشحال از صحبت شهروز با هیجان ادامه دادم : ببین همه جاش قشنگه . خیلی شیکه یه جوریه ادم دوست داره همه جاشو ببینه

اشاره ای به پله های انتهای سالن کردمو با صدای ارومی ادامه دادم : مثلا اونجا رو ببین نمی ذارن کسی از پله ها بالا بره . فقط یه سری ادمهای خاص میرن بالا . فکر کنم بالا خبرهاییه

بعد هم با لحنی که کلی توش حسرت بود گفتم : می دونی شهروز ای کاش اجازه داشتم می تونستم بالا رو ببینم

لحظه ای سکوت و بعد با هیجان ادامه دادم : فهمیدم فکر کنم بالا مخصوص مهمونهای خاصشونه یا شایدم رئیسشون اه ... اه ... فکر کنم رئیس اینجا یه ادم پیر خرفت و نچسب باشه که یه شکم گنده هم داره و ...

همین طوری ادامه می دادم که چشمم به چشمهای خندون شهروز افتاد . معلوم بود که داره سعی می کنه نخنده ولی باز هم لبخندی روی لبش بود و چشمهاش پر بود از خنده و مهربانی

- یعنی تا این حد ... بهت نمی یاد ادم فضولی باشی ...

پررو ادامه دادم : فضول نه شهروز جان کنجکاو

- فرقی نداره که دوتاشم یکیه

- چرا ...خیلی فرق دارن

خنده ای کرد و گفت :هیچم این طوری نیست

romangram.com | @romangram_com