#بانوی_کوچک_پارت_100
می خواست حرصمو در بیاره.جوابی ندادم واهی حسرت بار کشیدمو دوباره چشم دوختم به پله ها
- وای ... وای ... یعنی این قدر دوست داری بری بالا
بدون اینکه سرمو برگردونم گفتم : خیلی
باشنیدن صدای شخصی که میگفت : سفارشاتتون حاضره قربان ...
سرمو از روی میز بلند کردم . مرد خدمتکار با شهروز بود . شهروز ممنونی گفت که مرد ادامه داد : اقای رئیس جناب کامرانی فر هم تماس گرفتند و یه میز خانوادگی رزرو کردند قراره تا نیم ساعت دیگه برسن
شهروز خیلی جدی ادامه داد :حواستون باشه می خوام در حد عالی ازشون پذیرایی بشه
من همچنان نگاه با بهتم به مرد وشهروز بود.مرد که رفت با تعجب پرسیدم : صاحب اینجا تویی ؟
لبخندی زد و نگاهم کرد
- یعنی اینجا واسه توئه؟
- اره
- خود خودت؟
خندید و گفت:اره دیگه
- یعنی اون پیرمرد شکم گنده ی نچسب تویی
اینار بلند خندید و گفت : اره خودمم
romangram.com | @romangram_com