#بانوی_کوچک_پارت_98


- برو به سلامت

بعد از قطع کردن تلفن لبخندی روی لبم نشست .منتظر چشم به ساعت دوخته بودم و خوشحال بودم که بالاخره بعد از یک هفته قراره برم بیرون.

اماده و لباس پوشیده توی سالن نشسته بودم و منتظر شهروز که صدای پیامک گوشیم خبر از اومدن شهروز می داد . کیفمو گرفتم تو دستم و بیرون رفتم.شهروز جواب سلامم رو به ارومی داد.هنوز هم تو صورتش دلخوری نمایان بود و من خوشبینانه فکر می کردم که شاید که تلفن عصر پلی باشه برای اشتی.

نمی دونستم کجا داریم میریم و شهروز فقط بی حرف به سمت جلو رانندگی می کرد و من چشم دوخته بودم به منظره ی بیرون و درخت هایی که به سرعت رد می شدند . بعد از مدتی با نگه داشته شدن ماشین به خودم اومدم و شهروز ازم خواست پیاده بشم . پیاده که شدم سوز هوای اسفند ماه تو بدنم پیچید و باعث شد کمی به خودم بلرزم.

- سردته ؟

این مرد چی داشت که من این طوری وابسته اش شده بودم ؟ چی داشت که توجهاتش باعث میشد تا اسمون بالا برم ؟ چی داشت که نگرانی تو صداش باعث میشد دلم غنج بره ؟

- نه خوبم ؟ اینجا کجاست ؟

- اینجارو خیلی دوست دارم . دوست داشتم امشب باهم واسه شام اینجا باشیم

لبخندی زدمو گفتم : اما تو که پشت تلفن گفتی هرجا من بگم میریم

اومد جلودستمو گرفت و منو به سمت داخل رستوران هدایت کرد

- حالا من یه اشتباهی کردم خودت که دیدی سرم شلوغ بود

لبخندی از ته دل مهمون لبهام شد و چقدر ارامش داشت نزدیکی شهروز و عطر تلخی که همیشه روی لباسش بود.

وارد سالن که شدیم موجی از هوای گرم پوستمو نوازش کرد . رستوران بزرگ و زیبایی بود دکوراسیون مدرنی که توش به کار رفته بود خیلی شیک و زیبا بود حتی طرح و مدل صندلی ها هم در نوع خودشون جالب بودند . به سمت میزی که انگار از قبل رزرو شده بود رفتیم و هر کدوم یک سمت میز نشستیم . بازهم سکوت بینمون بود.

لب به صحبت باز کردم : من از سکوت خونه دلگیر نبودم . دلتنگ کوچه و خیابونم نبودم فقط ... فقط دلم واسه خودتو تنگ شده بودم دلم می خواست باهم باشیم

romangram.com | @romangram_com