#بانوی_کوچک_پارت_95


-چشم حتما

قطع کردم . حالم بدجوری گرفته شده بود . دلم گرفت از تنهایی خودم . همون جا روی مبل دراز کشیدم و پاهامو جمع کردم توی شکمم . مریضی یک هفته ای و تمام مدت تو خونه بودن از طرفی هم بی محلی شهروز حوصله ای واسم نذاشته بود . دلم می خواست از خونه برم بیرون . چند باری به سرم لباس بپوشم وبزنم بیرون اما می دیدم نمی ارزه به بداخلاق تر شدن شهروز.

صدای زنگ تلفن منو به خودم اورد .دستمو دراز کردم و گوشی تلفنو برداشتم و گذاشتم دم گوشم.

-بله ؟

-الو ... ساره ... خوبی ؟

صدای شهروز باعث شد بغض تو گلوم تشدید بشه .با همون بغض گفتم : سلام

-سلام ... خوبی ؟ تماس گرفته بودی ؟

-خوبم

اروم تر گفت : اتفاقی افتاده؟

یه قطره اشک از گوشه ی چشمم قل خورد روی مبل

-نه چه اتفاقی ؟

- پس چرا تماس گرفته بودی ؟ من جلسه دارم باید برم

- چیزی نبود برو به کارت برس

مکثی کرد و ارومتر پرسید : چرا صدات گرفته ؟ حالت خوبه؟

romangram.com | @romangram_com