#بانوی_کوچک_پارت_96


-خوبم

صدایی اومد که شهروز با گفتن چند لحظه صبرکن به من . بفرماییدی گفت بعد صدای منشی شنیده میشد که گفت : جناب رییس اعضای هیت مدیره تا ده دقیقه دیگه برای جلسه میرسند.صدای شهروز که میگفت باشه همه چیزو اماده کنید به گوشم رسید.انگاری منشی رفت که شهروز دوباره شروع به صحبت با من کرد.

-ساره جان دیدی که جلسه دارم کارتو بگو باید برم

گریه ام گرفت از بی توجهی اش . صدامو بلند تر کردمو با همون گریه گفتم:کاری نداشتم . فقط کی میای ؟

بی حوصله و کلافه گفت : واسه همین زنگ زدی خوب مثل همیشه شب خونه ام دیگه. کاری نداری ؟باید برم ؟

زدم زیرگریه و گفتم : کاری ندارم اما مثل اینکه توخیلی کار داری ؟ دلم تنگ شده بود واسه همین تماس گرفتم الانم دیگه خداحافظ

خواستم قطع کنم نگران گفت : چی شده ساره خوبی ؟ داروهاتو مصرف کردی ؟

در حالی که گریه می کردم گفتم : به توچه که خوردم یا نه تو به کارت برس ساره ام میره به جهنم

لحنش کمی مهربونتر و ارومتر شد : این چه طرز حرف زدنه اخه ؟ چی شده باز این بانوی ما عصبانیه ؟

-عصبانی نیستم حوصله ام سر رفته

-من الان از اینجا چیکار کنم واست اخه ؟ به خدا سرم شلوغه

عین بچه ها لج کردمو گفتم : به من چه که کار داری من حوصله ندارم

خنده ای کرد و گفت : عزیز من استراحت کن قول میدم زود بیام خوبه؟

- نه خوب نیست تو که یه هفته تو تخت نبودی که بدونی چه عذابیه من از استراحت بدم میاد

romangram.com | @romangram_com