#بانوی_کوچک_پارت_94


- اه...اه...خیلی زشت میشی وقتی اخم میکنی....

بعد هم کف دستمو گرفتم سمتشو گفتم : تازه موهاتم خیلی چرب شده ... یه حموم بری بد نیست ... البته برای من که فرقی نمی کنه من همه جوره دوسشون دارم واسه خودت میگم

شهروز تمام مدت بی حرف و با تعجب فقط نگاهم می کرد و چیزی نمی گفت . از ماشین پیاده شدم . تنها به سمت خونه رفتم . به اتاقم که رسیدم احساس ارامش کردم . بدنم ضعیف شده بود واسه همین اصلا حال خوبی نداشتم . به زور یه دوش سر سری گرفتم و لباسهامو عوض کردم که بوی بیمارستان از بدنم دور شه . بعد از مصرف کردن داروهام و گذاشتن ماسک اکسیژن به خواب رفتم.

یک هفته استراحت مطلقی که شهروز برای من تجویز کرده بود تمومی نداشت . حوصله ام واقعا سر رفته بود از صبح تا شب بی کار توی تختم بودم . از همه بدتر رفتار شهروز بود که دیگه واقعا اعصابی برام نذاشته بود . اصلا باهام حرف نمی زد . البته از راه که می رسید م*س*تقیم می اومد بالای سرم ازم حالم می پرسید . بعد هم به صورت کاملا طلبکارانه می پرسید داروهامو خوردم یا نه اگه خورده بودم که خوش به حالم بود اگر نه که وای به حالم بود . روزها که خونه نبود تماس می گرفت و حالمو از رباب خانم می پرسید . اصلا با خودم صحبت نمی کرد . پدرام و مونا یک بار به دیدنم اومدن . روز خیلی خوبی بود مزه پرونی های پدرام و مونا واقعا حال ادمو جا می اورد . البته بماند که از دلخوری و به اصطلاح قهر من و شهروز با خبر بودند و به خاطر همین موضوع هم کلی مسخره مون کردند و سر به سرمون گذاشتند.

امروز از اون روزایی بود که واقعا حوصله ام سر رفته بود .دلم یه جورایی گرفته بود . هیچ کس خونه نبود . بنده خدا رباب خانم هر روز از صبح تا شب کنارم می موند اما امروز وقتی اومد با کلی التماس از من اجازه گرفت که بره مجلس روضه ی یکی از دوستاش شرکت کنه دلم واسش سوخت بنده ی خدا این یک هفته فقط کنار من بود . از 7 صبح تا 10-11شب کنارم می موند حتی وقت نمی کرد به خونه و زندگیش برسه واسه همین منم بهش اجازه دادم که بره اما وقتی یک ساعت از رفتنش گذشت اون وقت بود که تو دلم به خودم فحش دادم که چرا فرستادمش بره . کشون کشون اومدم پایین و روی مبل روبه روی تلوزیون نشستم.به مرحمت شهروز که هرجای خونه یک کپسول اکسیژن گذاشته بود دیگه راحت راحت بودم . حتی تو اشپزخونه هم کپسول داشتم . دکتر ازم خواسته بود تا ده روز سعی کنم از کپسول استفاده کنم و این بهونه ای شده بود دست شهروز که همه جای خونه رو اکسیژن بارون کنه.

دو ساعت تمام به کانالهای بی سرو ته تلوزیون نگاه کردم . اما دردی ازم دوا نشد . تلفنو برداشتم و تصمیم گرفتم از مونا بخوام بیاد پیشم اما وقتی مونا بهم گفت سرش شلوغه و درگیر سرما خوردگیه ارینه بدجوری خورد توی ذوقم . نمی دونم چرا یه دفه دلم خواست به شهروز زنگ بزنم . گوشیش خاموش بود . چند بارتماس گرفتم اما هر بار خاموش بود . تصمیم گرفتم برای اولین بار با دفترش تماس بگیرم . زنگ که زدم بدنم از استرس داشت می لرزید نمی دونم چرا اما یه جورایی از عکس العمل شهروز می ترسیدم . صدای منشی توی گوشی پیچید:

-بله بفرمایید

با من و من و هزار جون کندن گفتم : سلام میشه با اقای اریانژاد صحبت کنم؟

-ببخشید اما ایشون الان تو جلسه هستند و گفتند به هیچ وجه وصل نکنم.

با بی حوصله گی گفتم:خیلی طول میکشه؟

-تقریبا دوساعتی طول میکشه

-میشه وقتی جلسه تموم شد بگید با من تماس بگیرند؟

-ببخشید شما؟

-من ساره هستم میشه بگید فورا با من تماس بگیرند؟

romangram.com | @romangram_com