#بانوی_کوچک_پارت_93


عصبی شد و با صدایی که حالا کمی بلند شده بود گفت: توضیح لازم نیست ... یعنی دیگه جای توضیحی باقی نذاشتی....

بلند شد و به سمت در رفت . جلوی در که رسید گفت : تا دوساعت دیگه میریم خونه ... میگم پرستار بیاد کمکت که حاضر بشی.

- شهرور توروخدا صبر کن ...کارت دارم.

- باشه برای بعد ... فعلا باید برم دنبال ترخیصت.

بعد هم بدون حرف اتاقو ترک کرد . وای که من کار بزرگی در پیش داشتم برای رفع سوء تفاهم .

پرستار به کمکم اومد .لباسهامو پوشیده بودمو منتظر شهروز بودم.بعد از ترک اتاق تو این دو ساعت حتی یه سر کوتاه هم بهم نزد . دلم گرفت از رفتاری که یه جورایی مسببش خودم بودم . منتظر تو اتاق نشسته بودم که در اتاق به صدا در اومد.لبخندی ناخوداگاه روی لبم نشست.به سمت در برگشتم که با دیدن پدرام در استانه در بدجوری توی ذوقم خورد . انگاری پدرام از حالتم پی به احوالم برد که بلند خندید و گفت : ببخشید که اونی که انتظار داشتی نیومد

خجالت زده سرمو انداختم پایین که گفت:

- خوب حالا خجالت نکش .میتونی بری شهروز پایین منتظرته

- چرا خودش نیومد

به سمتم اومد و کمی صداشو اروم کرد و گفت : مثلا می خواد ناز کنه

متعجب به سمتش برگشتم که با مهربونی پالتومو داد دستمو گفت : بیا برو که کارت در اومده ... دلخور تر از این حرفهاست که به این زودیا از دلش در بیاد ... متاسفانه باید منت کشی کنی.

پالتو مو از دستش گرفتم.از پدرام تشکر کردم وبه سمت بیرون حرکت کردم.خواستم برم که پدرام تا کنار ماشین همراهیم کرد.واقعا ممنونش بودم چون هنوز هم کمی گیج بودم و حال خوبی نداشتم.به ماشین که رسیدیم از پدرام خداحافظی کردیمو به سمت خونه رفتیم.

در طول راه شهروز اصلا یک کلمه هم حرف نزد حتی تلاشهای من هم برای بازکردن سر صحبت بی نتیجه بود.چون از اول تا اخر مسیر شهروز با اخم بزرگی که روی صورتش بودجای هر صحبتی رو می بست.

به خونه که رسیدیم می خواستم از ماشین پیاده بشم که فکری به ذهنم رسید بی هوا به سمت شهروز برگشتم ودستمو بلند کردمو به سمت گره ی ابروهاش بردم.شهروز متعجب به کارهام نگاه می کرد .دستمو بلند کردم وگره ی ابروهاشو از هم بازکردم.با لبخند به چهر ه ی شهروز نگاه می کردم.بعد هم دستمو بردم لای موهاش و موهاشو به هم ریختم . با صدای گرفته و لبی خندون گفتم :

romangram.com | @romangram_com