#بانوی_کوچک_پارت_92


به زور گفتم : چی؟

-همه چی . هرچی دلت بخواد کتک ، فحش ، دری وری ، خلاصه همه چیز

لبخندی زدمو گفتم : کجاست ؟

- تو محوطه از دیروز تا الان یک لحظه هم از پیشت جم نخورده.

بلند خندید و گفت : بیچاره مون کرده به خدا . الان من به زور فرستادمش بیرون که بادی به کله اش بخوره . خوب من دیگه میرم کاری داشتی صدام کن

لبخندی زد . از در که بیرون رفت دوباره سرشو داخل اتاق اورد و گفت : ساره مواظب خودت باش حالا که به هوش اومدی بدون خیلی از دستت عصبانیه . اتیشیه اتیشی میاد سراغت

پدرام که رفت چشم دوختم به پنجره و به اسمون نگاه کردم . تو دنیای خودم غرق بودم که در اتاق باشتاب باز شد . ترسیدم به سمت در برگشتم که چشمم خورد به شهروز . موهای سرش کاملا به هم ریخته بود . با چشمهایی که سرخ سرخ بود نگاهشو بهم دوخته بود . لباسهای تنش هم کاملا چروک بودند . وقتی دیدمش تازه یادم افتاد که چقدر دلتنگشم.

نگاهمو دوختم به نگاه سرتاسر تشویش شهروز . با یک حرکت دروبست و اروم مثل ادمهای مسخ شده به سمت تخت اومد . کنار تخت که رسید خودشو پرت کرد روی صندلی کنار تخت . هنوز نگاهش به من بود که نفس عمیقی کشید . زیر لب خداروشکری گفت و سرشو همونجا روی دستهاش که روی تخت به هم قلاب شده بودند گذاشت . سرش همچنان روی تخت بود و حرفی نمی زد اما همچنان نفسهای عمیقی پی در پی میکشید.

موهای مشکی اش نزدیک نردیک بودند با اینکه اون حالت همیشگیو نداشتند ولی بازهم ضعف می کردم برای حالت موهاش.

دستهام از خودم بی تاب تر وبی قرار تر بودند برای شهروز . ناخود اگاه دستمو بلند کردمو اروم روی موهاش گذاشتم . وجودم لبریز شد از ارامش . اروم موهای سرشو نوازش می کردم . احساسم میگفت ارامش سرریز شده در وجود من رگه هایی هم داره که راه پیدا کرده به وجود شهروز . هنوز حرفی نمی زد . شاید این طوری خیلی بهتر بود . بعد از چند دقیقه اروم سرشو بلند کرد . نگاهم از نزدیک افتاد به چشمهایی که پر بودند از دلخوری و سرخ بودند از عصبانیت و خستگی.شروع کننده من بودم . لبخندی به زور گوشه ی لبم نشوندم.دستمو دراز کردم روی دستش گذاشتمو گفتم : سلام

بادلخوری نگاهم کرد و گفت : راه بهتری سراغ نداشتی که بهم بفهمونی حرفهام برات ارزش نداره ؟

- من ... به خدا شهروز ...

اجازه ی ادامه ی حرفو بهم نداد . گفت : مهم نیست...حالت چطوره ؟

از حالتهاش معلوم بود به شدت دلخوره . جواب دادم:خوبم...من باید برات توضیح بدم که ...

romangram.com | @romangram_com