#بانوی_کوچک_پارت_91


منتظر نگاهش کردم که گفت : از دیروز بعد از ظهر که اوردنت اینجا بی هوش بودی شانس اوردی تو اون بیمارستانی که بودی اقدامات اولیه ی خوبی برات انجام داده بودند . در ضمن خدا واقعا رحم کرد که زود به دادت رسیده بودند

باشوخی ادامه داد : البته خدا به تو که رحم نکرد تو که چیزیت نمی شد خدا به منو اون دکتر پدرام بدبخت رحم کرد که به هوش اومدی وگرنه که اون شهروز خان بیمارستانو رو سر همه مون خراب میکرد

بعد از صدای تقه ای که به در خورد پدرام وارد اتاق شد . لبخندی ناخوداگاه روی لبم نشست . پدرام مثل همیشه شاد و سر زنده سلامی کرد . دکتر مسن باگفتن : بفرمایید پدرام خان ایشونم صحیح وسالم تحویلتون اتاقو ترک کرد . پدرام نزدیک اومد و روی صندلی کنار تخت نشست.

- بهتری ؟

اروم جواب دادم :اره

صدای خیلی ارومی از حنجره ام خارج شد که حتی به زور به گوش خودم می رسید.

- خداروشکر

دستهاشو روی تخت به هم گره کرد و بعد از چند لحظه سکوت گفت : این چه کاری بود ساره ؟

با ناراحتی گفتم : من ....

نذاشت ادامه بدم . لبخندی زد و گفت : من نمی خوام بهم توضیح بدی . تازه به هوش اومدی بهتره کمتر صحبت کنی. انرژیتو نگه دار واسه وقتی شهروز سراغت اومد فکر کنم یه توضیح درست و حسابی بهش بدهکاری

باز هم خواستم حرفی بزنم که اجازه نداد و گفت : ساره جان گوش کن شهروز هنوز نمی دونه به هوش اومدی . من خواستم قبل ازشهروز کمی باهات حرف بزنم . می دونی ممکن بود چه بلایی سرت بیاد ؟ از دیروز تا به حال هزار بار مردیمو زنده شدیم . باهزار تا نذرو نیازو دعا خدا برت گردوند.

از روی صندلی بلند شد و خیلی جدی گفت : ساره شهروز خیلی رو تو حساسه . اینقدر اذیتش نکن و بیشتر مواظب خودت باش

بعدهم با شوخی ادامه داد : گاوت زاییده از دستت آتیشیه . شانس آوردی بیهوش بودی وگرنه یه کتک مفصل نوش جان می کردی

بعد هم بلند خندید و گفت : البته به جای شما من و پرسنل بیمارستان از دیروز تا به حال خیلی ازش خوردیما

romangram.com | @romangram_com