#بانوی_کوچک_پارت_90
- نمی دونی چی میگم ؟ مگه دیروز قرار نبود محیط کشتهارو بسازی و بری ؟
تازه یادم افتاد . یاد حال دیروزم افتادم . راست می گفتند من باید محیط ها رو اماده می کردم اما حالم اونقدر بد بود که یادم رفت
با بی حالی گفتم : شرمنده به خدا یادم رفت حالم اصلا خوب نبود
دختر باعصبانیت گفت: تو که اینقدر سوسولی بی خود میای اینجا و کارمارو هم به هم می ریزی. به خاطر این کار تو امروز سرپرست اینجا هرچی از دهنش در اومد بارمون کرد و رفت .
- واقعا ... متاسفم ... من ... میگم که مقصر ... من بودم
- تاسف تو به درد ما نمی خوره
خواست چیزی بگه که دوستش دستشو کشید و همراه خودش بردتش . به سمت در حرکت کردم.اما نمی دونم چرا همه چیز داشت تیره و تار میشد . دستمو انداختم دستگیره ی درو بگیرم که نمی شد انگار چند تا دستگیره جلوم بود . کم کم هوای اطرافم تموم شد و افتادم روی زمین داشتم خفه میشدم . کمک میخواستم اما می دونستم صدایی از حنجره ام خارج نمی شه . همه ی تلاشمو کردم اما چند لحظه بعد سیاهی مطلقی بود که من توش گیر کرده بودم.
چشم که بازکردم و به دیوار سفید رو به روم خیره شدم . چند لحظه طول کشید که همه چیز یادم بیاد . با بی حالی دستمو بالا اوردم.دستم می سوخت سرمی که به دستم وصل بود باعث سوزش دستم بود . ماسک اکسیژن روی صورتم بود . حالم خیلی خوب نبود . صدای در باعث شد به سمت در برگردم . در باز شد یک مرد با روپوش سفید و به دنبالش هم پرستاری با هم وارد شدند . دکتر مرد مسنی بود که با دیدنم لبخندی زد و گفت : به به خانم جوان بالاخره به هوش اومدید
بی حال تر از اونی بودم که جوابی بهش بدم فقط منتظر نگاهش کردم که ادامه داد :
- راستش خیلی دوست داشتم بیدار بشی ببینم کی هستی که اینقدر هوا خواه داری که از دیروز دم به دقیقه سفارشتو میکنن.
بعد هم برگشت به سمت پرستار و گفت : دکترو خبرکن بیاد اینجا
پرستار گفت : به همراهانشون هم خبربدم
که دکتر در جوابش گفت : فعلا فقط دکترو خبر کن
پرستار رفت و دکتر ادامه داد : بدنت مقاومت خوبی داشته . خودمونیم از دیروز تا حالا همه مونو سر پانگه داشتیا
romangram.com | @romangram_com