#بانوی_کوچک_پارت_89
صبح با حال بدی از خواب بیدار شدم کمی دیرم شده بود . باید می رفتم به بیمارستان و با استاد صحبت می کردم . با عجله به سمت بیمارستان رفتم حتی وقت نکردم صبحانه بخورم . وقتی رسیدم در کمال نا باوری دیدم که استاد هنوز نیومده.حالم خیلی خوب نبود ضعف داشتم . شروع به کار کردم حدود ساعت11 بود که استاد اومد خواستم باهاش صحبت کنم که دیدم اصلا جواب نمی داد . سرش خیلی شلوغ بود وقتی ازش خواستم باهم حرف بزنیم گفت : خانم صبوری سرم خیلی شلوغه موقع ناهار باهم صحبت می کنیم .
نا امیدانه به سمت قسمتی رفتم که توش کار می کردم . شروع به کار کردم . ضعف شدیدی داشتم و سعی می کردم با نفس های عمیق حجم هوایی که وارد ریه هام می کنمو بالا ببر م.
دیگه طاقتم داشت تموم میشد که رفتم سمت کیفم که اسپریمو بردار اما هر چی گشتم پیداش نکردم . تازه یادم افتاد که دیشب تا صبح اسپری کنارم بوده و یادم رفته بود بیارمش.
کیفمو برداشتم که برم بالا و از داروخونه بیمارستان اسپری بخرم که صدایی باعث شد سر جام باایستم.
- کجا به سلامتی
چشمم خورد به دوتا کار اموزی که اونجا بودند . خیلی از هم خوشمون نمی اومد.همیشه موجی از انرژی منفی رو به سمتم می فرستادند . در حالی که اروم نفس نفس می زدم سعی کردم با خوش اخلاقی جوابشونو بدم
- می رم بالا زود بر میگردم
یکی شون با بد اخلاقی گفت : نمیشه . لابد بازهم می خوای از زیر کار فرار کنی
گفتم :نه زود بر می گردم
- خانم خود شیرین فقط بلدی جلوی استاد خودی نشون بدی ؟
اون یکی گفت : ولش کن مریم بیا بریم سر کارمون الان استاد بیاد ببینه کارا نیمه کاره است باز هم عصبانی میشه ها
اون یکی نگاهی بهم انداخت و گفت : می شنوی ؟ فکر می کنی کی هستی ؟ دو روزه اومدی اون وقت هر کاری می خوای می کنی ؟
نمی فهمیدم چی میگن . نفسم دیگه واقعا داشت بند می اومد . دستمو گرفتم به کابینت کنارم و وزنمو انداختم روش . دختره با تحقیر نگاهم کرد.
نفس زنون گفتم : چی میگی ؟ مگه چیکار کردم ؟
romangram.com | @romangram_com