#بانوی_کوچک_پارت_88


- صحیح پس دروغ گفتی که کلاس داشتی

- به خدا می ترسیدم دعوام کنی ... فکرکردم که نذاری برم ...

خیره نگاهم کرد و گفت : حالا چی فکر می کنی ؟

دل تو دلم نبود . دلشوره داشتم . گفتم : نمی دونم....

با امیدواری تمام پرسیدم : میذاری ؟

اونقدر قاطعانه گفت: نه . که فهمیدم هیچ جای بحثی وجود نداره با این حال گفتم : چرا

- چرا نداره اگه می خوای نظرمو بدونی میگم نه

بعدهم با پوزخند غمگینی که روی لبش ظاهر شد گفت : اگر هم که حرفم واست اهمیت نداره که می تونی بری

بازهم مصرانه پرسیدم : آخه چرا ؟

صداشو کمی بلند کرد و گفت : آخه نداره ساره با من بحث نکن.فکرمی کنی من هیچ چیزو نمی فهمم حال دیروزت یادت رفته ؟رنگت شده بود عین گچ دیوار . نمی تونستی درست نفس بکشی . تا صبح میدونی چند بار اومدم بالا سرت که از خوب بودن حالت مطمئن بشم؟

واقعا خجالت کشیدم راست میگفت . با خجالت گفتم : من...

- هیچی نگو ساره با من بحث نکن حرف من همونه که گفتم نه . حالا اگه حرفم واست مهمه نرو اگه که نه....

دیگه ادامه نداد و باعصبانیت بلند شد و به اتاقش رفت . بغض کردم نه از رفتار شهروز از بی فکری خودم بغضم گرفت . از دروغی که گفته بودم بغضم گرفت . شب تا صبح فکر کردم شهروز راست میگفت . تو این دو روز واقعا حالم بد بود . تصمیم گرفتم صبح برم بیمارستان و به استادم بگم که نمی تونم باهاشون همکاری کنم . وقتی رسیدم دیدم استاد واسم پیغام گذاشته که امروز نمی تونه بیاد ناامیدادنه شروع به کار کردم . متاسفانه امروز سرگیجه ی کمی هم گریبانگیرم شده بود . ساعت 2 بود که با بی حالی تمام به سمت خونه رفتم . حتی اسپری هم دردی ازم دوا نکرده بود . حالم اصلا خوب نبود . خوشحالی وقتی سراغم اومد که رباب خانم خبر داد که شهروز شب دیر وقت میاد . کمی غذا خوردمو استراحت کردم . اما اصلا حالم خوش نبود . تا شب با خودم در گیر بودم نمی تونستم درست نفس بکشم . روی تختم که دراز کشیدم چشمم خمورد به کپسول اکسیژن کنار تختم که فقط مواقع اضطراری ازش استفاده می کردم . ماسک اکسیژنو روی صورتم گذاشتم .حال بهتری داشتم .بعد از مصرف داروهام با احساس بهتری به خواب رفتم.

دستی رو روی موهام احساس می کردم . ارامش همیشگی رو داشتم دوست داشتم چشمهامو بازکنم اما نمی تونستم . ترجیح دادم با همون احساس ارامش بخواب . خواب شهروز هم وجودمو سراسر ارامش می کرد.

romangram.com | @romangram_com