#بانوی_کوچک_پارت_87


شب موقع شام رفتم پایین سینه ام هنوز خس خس می کرد . سرشام شهروز ازم پرسید

- ازمایشگاه بودی ؟ بی مقدمه گفتم : اره

خیره نگاهم کرد و گفت : تو که امروز اصلا کلاس نداشتی

شوکه شدم .خجالت کشیدم از دروغی که گفتم و شوکه شدم از تیز بودن شهروز . سرسری جواب دادم : یادم نبود بهت بگم کلاس فوق العاده داشتم

خیره نگاهم کرد مطمئنا باور نکرده بود حرفمو و منتظر توضیح بیشتر بود اما من توجهی به نگاهش نکردم سرمو پایین انداختمو سریع شاممو خوردم شب به خیر گفتمو رفتم بالا .

استرس گرفته بودم از دروغی که به شهروز گفته بودم . می دونستم از دروغ متنفره و نمی دونستم اگه بفهمه بهش دروغ گفتم چه عکس العملی نشون میده.

صبح که از خواب بیدارشدم مثل دیروز می خواستم برم بیمارستان . کلاس دانشگاهو نرفتم و خودمو به بیمارستان رسوندم . با استاد صحبت کردم و قرار شد روزهایی که کلاس ندارم برم بیمارستان . تا بعد از ظهر اونجا بودم . حال دیروزم هنوز خوب نشده بود که امروزه اومدن دوباره ام باعث شد بدتر بشم.

استاد دید که حالم خوب نیست ازم خواست زودتر برم خونه.ساعت سه بود که رسیدم خونه . بی حال و بی جون رفتم بالا و خودمو به تختم رسوندمو خوابیدم.از خواب که بیدار شدم هوا تاریک شده بود.صدام کمی گرفته بود .اسپریمو استفاده کردم داروهامو خوردم.کمی حالم بهتر شد از شهروز خیلی می ترسیدم و همش خودمو لعنت می کردم که چرا راستشو نگفتم . تصمیم گرفتم امشب همه چیزو بهش بگم . موقع شام پایین که رفتم شهروز سر میز بود سلام کردمو نشستم.از دانشگاه پرسیدفکر کردم بهترین موقعیته.

گفتم : شهروز دیروز استادمون صدام کرد و ازم خواست واسش کاری کنم

منتظر نگاهم کرد و گفت : چه کاری

باذوق گفتم : یه کار تحقیقاتیه خیلی کارش جالبه . تو بیمارستان انجام میشه

وقتی دیدم دارم منتظر نگاهم میکنه با هیجان بیشتری ادامه دادم : بین اون همه شاگردش فقط منم که ازم خواسته کمکش کنم خیلی ازم راضیه میگه تو از پسش برمیای . وای شهروز نمی دونی چه حالی میده یه ازمایشگاه مجهزو بزرگ بین یه عالمه ادم تحصیل کرده و ....

همین طور داشتم ادامه میدادم که بی مقدمه گفت : مگه تو اونجا رو دیدی

خجالت زده سرمو پایین انداختمو گفتم : راستش ... اره دیروز یه سر رفتم اونجا ... استاد ازم خواست برمو کارشونو از نزدیک ببینم

romangram.com | @romangram_com