#بانوی_کوچک_پارت_86


خوبه بیا اونجا ... تحقیقات همون جا انجام میشه هم بیشتر حرف می زنیم و هم نظرتو میگی باشه ؟

- چشم استاد

باخنده به سمتم برگشت و گفت : درضمن حق و حقوقتم محفوظه

لبخندی زدمو از استاد جدا شدم . به خونه که رسیدم همه ی فکرم پیش حرف ستاد بود . خیلی خوشحال بودم که می تونم داشتن یه کارو تجربه کنم . البته همه ی ترسم از شهروز بود . می دونستم اجازه نمیده سر کار برم . شب موقع شام هم اصلا حوصله نداشتم .حتی جواب حرفهای شهروزم یکی در میون می دادم . انگار فهمیده بود حوصله ندارم.چند باری ازم پرسید که چی شده اما جوابی ندادم.می خواستم اول از کار مطمئن بشم بعد دنبال راضی کردن شهروز که می دونستم از هر کاری سخت تره باشم.

صبح که از خواب بیدار شدم . منتظرموندم شهروز بره بعد رفتم پایین . می دونستم اگه ببینمش نمی تونم بهش دروغ بگم و خودمو لو میدم.پایین که رفتم سریع صبحانه خوردمو از سعید خواستم منو برسونه.دم بیمارستان که رسیدیم می خواستم از ماشین پیاده شم که برگشتم سمت سعید و گفتم:میشه لطف کنی به شهروز چیزی نگی ؟

سعید من و منی کرد و گفت:چرا خانم ؟

- می خوام فعلا چیزی ندونه

- اما اخه شما که می دونی اقا چه قدر از دروغ بدش میاد

-من که نمی خوام دروغ بگی فقط می خوام چیزی نگی

با نارضایتی چشمی گفت و خواست بره که گفتم : بهت زنگ میزنم بیای دنبالم

- چشم خانم

با ذوق و شوق به سمت بیمارستان رفتم و سراغ استاد رهنما رو گرفتم . بهم گفتند که استاد همین حالا رفته به قسمت پژوهشکده ی بیمارستان . خودمو به اونجا رسوندم . استاد و از پشت شیشه می دیدم بهم اشاره کرد که به داخل برم . در ازمایشگاهو که باز کردم بوی عجیبی به مشامم رسید که کمی حالمو بد کرد به روی خودم نیاوردمو به سمت استاد رفتم . کمی باهم صحبت کردیم.استاد از تحقیقاتش روی سویه های جدیدی از یه باکتری ناشناخته توضیح میداد و من گوش می کردم از کار خیلی خوشم اومد به طوری که وقتی ازم پرسید حاضر به همکاری هستم یا نه سریع و بدون فکر گفتم اره

دو ساعتی اونجا بودمو استاد کمی از کارم واسم توضیح داد . متاسفانه باز هم بوی محیط های کشت گیجم می کرد کم کم سرفه هام داشت شروع می شد که خدارو شکر استاد ازم خواست که برم خونه و فردا دوباره برگردم و کارو جدی شروع کنم.

با سعیدتماس گرفتم و ازش خواستم دنبالم بیاد . حالم داشت بد میشد سریع خودمو به محوطه ی بیمارستان رسوندم روی نیمکتی نشستم و سعی کردم نفس های عمیقی بکشم اما انگاری نفس کم اوردم سریع اسپریمو در اوردم بعد از اینکه ازش استفاده کردم احساس خیلی خیلی بهتری داشتم . سعید که رسید باهم برگشتیم خونه . حالم خیلی خوب نبود رفتم تو اتاقمو کمی خوابیدم می خواستم حالم بهتر باشه . می دونستم شهروز که بیاد سریع می فهمه حالم خوب نبوده.

romangram.com | @romangram_com