#بانوی_کوچک_پارت_85


روزهای اول واسم خیلی سخت بود اما کم کم همه چیز واسم عادی شد.

رابطه ی چندانی با بچه های کلاس نداشتم . هم واسشون غریبه بودم و هم دیگه اون شور و شوق سابق در من وجود نداشت . تقریبا سر همه ی کلاسها تنها بودم . مشکل جدیدی که برام پیش اومده بود کلاسهای عملی آزمایشگاه بود . متاسفانه این ترم بیشتر کلاسهایی که داشتم تو آزمایشگاه بر گزار میشد . بوی مواد آزمایشگاهی و محیط های کشت روی سینه ام اثر میذاشت و تقریبا صدامو کیپ می کرد . متاسفانه هر وقت آزمایشگاه داشتیم سینه ام به شدت خس خس میکرد و صدام گرفته می شد و این برام خیلی عذاب آور بود . سر همین موضوع چند بار شهروز باهام بحث کرد .میگفت اجازه نمیده برم اما من هر بار قانعش می کردم که فقط نصف ترم باقی مونده و ازش می خواستم اجازه بده تا این کار به قول خودش ناتمامو تموم کنم و مدرکمو بعد از دو سال بگیرم.

امروز هم روزی بود شبیه بقیه ی روزا .کلاسم تموم شده بود که گوشی تو دستم لرزید.مثل همیشه سعید بود که خبرم می کرد که بیرون منتظرمه. داشتم وسایلمو جمع می کردم از کلاس خارج بشم که استاد رهنما صدام کرد . استاد رهنما تنها استاد از استادای قدیمی ام بود که باهاش کلاس داشتم

خانم صبوری شما چند لحظه تشریف داشته باشید کارتون دارم .

چشمی گفتمو به سمت استاد رفتم و منتظر موندم که صحبتش با بچه های دیگه تموم بشه . بعد از رفتن تمام بچه های کلاس همون طور که با استاد به سمت بیرون حرکت می کردیم استاد شروع به صحبت کرد.

- صبوری جان دخترم من همون موقع ها هم به توانایی های تو اطمینان داشتم . یادته می گفتم که تو آخرش به یه جایی می رسی ؟ الانم عین همون موقع هاست

یک لحظه ایستاد و به سمتم برگشت و گفت : اصل مطلب اینه که واست پیشنهاد کار دارم

متعجب نگاهش کردمو گفتم : کار؟

- آره کار . یه کار تحقیقاتیه که می خوام توش کمکم کنی ؟

متعجب پرسیدم : من ؟

چرا این همه تعجب می کنی اره تو ... می خوام کمکم کنی ؟ می تونی ؟

در حالی که کاملا تعجب کرده بودم گفتم : راستش شوکه شدم استاد نمی دونم چی باید بگم

الان نمی خواد جواب بدی . من فردا بیمارستانم . ادرس بیمارستانو که بلدی ؟

- بله بلدم

romangram.com | @romangram_com