#بانوی_کوچک_پارت_84
صبح که از خواب بیدار شدمو فهمیدم هنوز تو این اتاق هستم خوشحالی و انرژی همه ی وجودمو پر کرد.بیدار شدم به اتاقم رفتم و اماده ی رفتن به دانشگاه شدم.پایین که رفتم چشمم به میز اماده ی صبحانه افتاد.به رباب خانم سلام کردم و مشغول خوردن صبحانه شدم . از رباب خانم پرسیدم
- رباب خانم سعید بیداره . باید منو برسونه ؟
- بله خانم جان اما ...
- سعید نیازی نیست خودم می برمت
برگشتم سمت شهروز . اماده ی بیرون رفتم بود . چشمم خورد به موهاش . از حالت موهاش فهمیدم حمام بوده ذلم ضعف می رفت واسه موهاش . با تک سرفه ی شهروز به خودم اومدم که اشاره ای به رباب خانم کرد و گفت : سلامت کو ؟
خجالت زده گفتم : سلام روی صندلی کناریم نشست و اروم جوری که فقط خودم می شنیدم گفت : این طوری که تو منو نگاه می کنی که من تموم میشم اخه یکم هم ملاحظه خوب چیزیه ها بانو ؟
خجالت کشید و سرمو مشغول چای روی میز کردم که بلند خندید و باز هم اروم گفت : فکر کنم الان دیگه نوبت منه . خجالت که می کشی عجیب خوردنی میشی
با عجله از روی صندلی بلند شدم که صندلی با صدای بدی عقب رفت . رباب خانم به سمتم برگشتو گفت : چی شد خانم جان ؟
- هیچی ... هیچی ...
به سمت شهروز که با بد جنسی نگاهم می کرد برگشتمو گفتم : تو سالن منتظرتم
باشه ای گفت ومشغول خوردن شد . منتظرش شدم که اومد . سوار ماشین شدیم و به سمت دانشگاه حرکت کرد.
شهروز خودش منو رسوند میگفت دوست دارم روز اول دانشگاه خودم کنارت باشم.به درب دانشگاه که رسیدیم باز هم استرس وجودمو پرکرد.شهروز دستمو گرفت و گفت : نترس ... برو تو مطمئن باش اتفاقی نمی افته ... هر وقت بهم احتیاج داشتی فقط کافیه بهم زنگ بزنی خودمو سریع می رسونم
بعد هم دستشو دراز کرد و بالای چادرمو مرتب کرد و گفت : بر به سلامت
از ماشین پیاده شدم و با پاهایی لرزون به سمت دانشگاه رفتم . همه چیز همون طوری بود چیزی تغییر نکرده بود تنها من بودم که به اندازه ی چند سال تغییر کرده بودم.
romangram.com | @romangram_com