#بانوی_کوچک_پارت_83
- نمی دونم چرا اما استرس فردا رو دارم .
بعد هم با بی حوصله گی اهی گفتمو برگشتم سمتش : اگه تو اینقدر اصرار نمی کردی الان وضع من این نبود
دستشو دراز کرد و دستمو گرفت . مهربون نگاهم کرد و گفت : ترس واسه چی ؟ دانشگاه رفتن که ترس نداره عزیز من . حالا بلند شو برو بخواب دیر وقته
دستمو با حرص از دستش بیرون کشیدمو در حالی که مثل بچه ها بینی مو بالا می کشیدم گفتم : نمی خوام . وقتی استرس دارم از اتاقم بدم میاد نمی تونم توش بخوابم
خندید و گفت:می خوای اینجا بخوابی؟
متعجب نگاهش کردم از خدام بود . منبع ارامش من این اتاق بود . باخجالت گفتم : میذاری ؟
- معلومه که میذارم برو رو تخت بگیر بخواب نگران چیزی هم نباش
اروم گفتم : خودت چی ؟
- این خونه اون قدر بزرگ هست که یه جا واسه خوابیدن من توش پیدا بشه تو نگران من نباش تو اتاق کار می خوابم
خوشحال بلند شدمو به دو رفتم سمت تخت و پریدم روش . پتو رو کشیدم روم . همین که برگشتم سمت شهروز دیدم با یه لبخند و علاقه ی خاص نگاهم میکنه . اروم و زیر لبی گفت :
- اگه اینجارو اینقدر دوست داری چرا هرشب همین جا نمی خوابی؟
خودمو زدم به نشنیدن و گفتم شب به خیر تو نمی خوابی؟
لبخند غمگینی زد و گفت : نه کار دارم تو بخواب
بعد هم مشغول کارش شد . اما متوجه شدم که به هیچ عنوان حواسش پی کارش نیست . بازهم غمی که نمی فهمیدم واسه چیه صورتشو پر کرد و شهروز و از این عالم جدا کرد . غم تو صورتش دلمو به درد می اورد.
romangram.com | @romangram_com