#بانوی_کوچک_پارت_82
هول کردم فکر نمی کردم متوجه حضورم شده باشه . با من و من گفتم : چیزه من ... می خواستم اب بخورم ... داشتم رد میشدم برم پایین ...
برگشت سمتم و همون طور که عینک روی چشمشو برمی داشت لبخندی زد و گفت : از کی تا حالا واسه پایین رفتن باید از در این اتاق رد شد
خجالت زده سرمو پایین انداختم ببخشیدی گفتمو خواستم برگردم که گفت:کجا حالا ؟ بیا بشین جوجه ببینم چی شده
- نه می رم بخوابم کاری ندارم
- بیا ... بیا بحث نکن خیلی وقته منتظرم بیایی
به سمت مبل رفتمو رو به روش نشستم . خودکار توی دستشو روی میز انداختو دست به سینه نشست و منتظر نگاهم کرد و گفت : خوب می شنوم
- چیو ؟
- همون چیزیو که باعث شده تا الان بیدار باشی و بعد نیم ساعت دم در اتاق بایستی و تردید داشته باشی تو گفتنش
متعجب و باچشمهای گرد شده نگاهش کردم و در کمال توجه گفتم : تو این همه چیزو از کجا میدونی
بعد هم با تعجب سرمو بالا بردمو به گوشه های سقف نگاه کردم و گفتم : اینجاها دوربین داره ؟
بلند خندید و نگاهم کرد . بعد خم شد و دستهاشو قلاب کرد به هم و روی پاهاش گذاشت و به چشمهام خیره شد . حالت نگاه کردنش طوری بود که تمام وجودمو گرم می کرد . خیره شدم تو نگاهی که همیشه وجودمو پر از ارامش میکرد . اما این بار سنگینی نگاهش اون قدر زیاد بود که دلم تاب نیاورد و سرمو انداختم پایین و چشم دوختم به انگشتهای دستم که با صدای ارومی گفت : من هرچیزی رو که به تو مربوط بشه میدونمو با تمام وجود حسش می کنم
بعد دوباره به همون حالت نشست و این بار با صدای بلند تری گفت : حالا بگو ببینم چی باعث شده تا این وقت شب بیدار باشی ؟
نمی دونم چرا از محبت خالصانه ی شهروز بود یا از استرس فردا که بغضم گرفت و اروم گفتم : می ترسم و استرس دارم
لبخند مهربونی زد و گفت : چرا عزیزم ؟
romangram.com | @romangram_com