#بانوی_کوچک_پارت_81
آشو کشیدم و خوردیم حین خوردن هم از امروز می پرسید و من واسش تعریف می کردم . از گفتن بعضی چیزا مثل رفتار فریماه که می دونستم ناراحتش میکنه پرهیز کردم . بعداز خوردن آش رفتم دوتا چایی لیوانی ریختم وقتی برگشتم شهروز داشت تلوزیون میدید . یه کمدی بانمک در حال پخش بود که با دیدنش کلی خندیدیم . لیوانهای چای که خالی شد بردم لیوانها رو شستم . خوابم می اومد . خواستم برم بالا که شهروزم بلند شد و همراهم اومد . جلوی در اتاقم که رسیدم برگشتم سمت شهروزو گفتم : شب به خیر
شهروز با یه نگاه قشنگ و یه لبخند مهربون گفت : شبت به خیر بانو کوچولو . ممنونم به خاطر امشب
- خواهش می کنم کاری نکردم که
- چرا خیلی کارا کردی همین که منو از دنیایی که توش گیر کرده بودم در اوردی واسم بزرگترین کاره
شیطون خندیدم ابرویی بالا انداختمو گفتم : وظیفه بود آقا
شهروز بلند خندید و صداش و کلفت کرد و گفت : برو بخواب ضعیفه . شیطون نباش یه هو دیدی امشب کار دستمون دادیا
خنده ام قطع شد و با تعجب نگاهش کردم که دوباره با صدای بلندی خندید و در حالی که هولم میداد سمت اتاقم گفت : شبت به خیر عزیزم . شوخی کردم برو بخواب
زیر لب شب به خیری گفتم ورفتم تو اتاقم . قبل از خواب داشتم به شهروز فکر می کردم و چقدر خوشحال بودم از اینکه تونستم از حال وهوایی که توش بود درش بیارم.
حدود یک ماهی میشد که دوباره به دانشگاه برگشته بودم البته نه به خواست خودم بلکه با زور واجبار شهروز . همه ی کارهای برگشتنم به دانشگاه هم توسط خودش انجام شده بود. شهروز یک سری قوانین سفت و سخت داشت که باید به همشون عمل میشد مثلا اینکه من هر روز باید با سعید می رفتم و برمیگشتم وقتی دلیلشو می پرسیدم می گفت این طوری نگرانیش کمتره و باخیال راحت می تونه به کارهاش برسه.
روز اولی که می خواستم برم دانشگاه از سخت ترین روزهای زندگیم بود . استرس شدیدی داشتم . دانشگاه برای من یاد اور خیلی از خاطرات خوب و بد زندگیم بود . شب قبلش اصلا نخوابیده بودم . خوابم نمی برد دلم می خواست گریه کنم . استرس داشتم و اصلا حوصله نداشتم .به ساعت گوشیم نگاه کردم 1ونیم بعد از نصف شب بود و من در کمال ناباوری متوجه شدم که حدود سه ساعته بیدارم و فقط دارم روی تخت از این پهلو به اون پهلو می شم .
بلند شدم .یه هو دلم هوای شهروزو کرد . دوست داشتم برم کنارش . از ته دل خواستم که بیدار باشه . در اتاقو که باز کردم در کمال ناباوری دیدم چراغ اتاقش روشنه . خواستم برگردم یه جورایی خجالت کشیدم . اما نمی دونم چرا خود به خود به سمت در اتاق رفتمو اروم از لای در به داخل سرک کشیدم . پشت به در روی مبل نشسته بود و سرش رو روی میز خم کرده بود . ارامش همیشگی وجودمو پر کرد . یکم ایستادم خواستم بر گردم که صداش به گوشم رسید:
- این همه تردید واسه داخل شدن برای چیه ؟
romangram.com | @romangram_com