#بانوی_کوچک_پارت_80


ظرف آشو گرفتمو رفتم سوار ماشین شدم . شهروز زودتر سوار شده بود.در طول راه حتی یک کلمه هم حرف نزدیم.به خونه رسیدیم.اول آشو گذاشتم تو یخچال خواستم برم بالا که دیدم شهروز صدام کرد روی یکی از مبلهای سالن نشسته بود و سرش رو تو دستاش گرفته بود.نزدیکش شدم و گفتم: بله؟

- میشه یک چایی حاضر کنی بخوریم

- اره حتما صبر کن ده دیقه ای حاضر میشه

رفتم بالا تند تند لباسهامو با یک دست بلیز و شلوار خونگی عوض کردم و صورتمو شستم و پایین اومدم.کتری در حال جوشیدن بود.چایی دم کردم.تا دم کشیدن چایی چشمم خورد به کاسه آش لبخندی روی لبم نشست.آش و گرم کردمو با 2 تا پیاله ی کوچیک رفتم پیش شهروز.

اینبار سرشو تکیه داده بود به مبل و چشمهاشو بسته بود.صدای پامو که شنید بدون باز کردن چشمهاش شروع به حرف زدن کرد:سیمین دختر عموم همسر سابقمه و الان...

نمی دونم چرا اما ته قلبم احساس حسادت می کردم.خیلی دوست داشتم بقیه ی حرفهاشو بشنوم اما حرفشو قطع کردم ونذاشتم ادامه بده.می فهمیدم که داره عذاب میکشه و الان دوست نداره در موردش حرف بزنه.

- وقت واسه حرف زدن زیاده پاشو می خواییم اش بخوریم

با تعجب چشم بازکرد و نگاهم کرد.با یک سینی جلوش ایستاده بودم.لبخند مهربونی زد و گفت : اینا دیگه چیه ؟

خندیدمو گفتم : آش . مال خودمه نخوردم که باهم بخوریم.

نشستم روی مبل روبه روش و سینی رو گذاشتم روی میز دوباره به حرف اومد : ساره باید حرف بزنیم می خواستم بگم...

- امشبو ولش کن بیا آش بخوریم دیدم که شام نخوردی

- من حوصله نداشتم تو چرا نخوردی ؟

سعی کردم مهربون ترن وصادقانه ترین نگاهمو که می دونستم الان بهش احتیاج داره بهش هدیه کنم.گفتم : تو که نخوردی و حوصله نداشتی اشتهای منم خود به خود کور شد.

لبخندی زد و گفت : فدای تو بشم من حالا این آشتو بکش بخوریم که سرد میشه

romangram.com | @romangram_com